كارگردان: مارك فارستر. فيلمنامهنويس: زك هلم. مدير فيلمبرداري: روبرتو شيفر. موسيقي: بريت دانيل، برايان ريتزر. بازيگران: ويل فرل (هارولد كريك)، مگي جيلنهال (آنا پاسكال)، اما تامپسن (كاترين ايفل)، داستين هافمن (پروفسور هيلبرت)، كويين لطيفه (پني فيشر). محصول 2006 آمريكا.
مرگ و ماليات
هومن داودي
«عجيب تر از تخيل» نامة عاشقانة سينماست به ادبيات. فيلميست كه در آن يكي از هفت هنر به ستايش هنر ديگر پرداخته و از اين نظر اثريست كاملاً هنري يا بهتر است بگوييم دوهنري. «عجيب تر از تخيل» قطعاً باعث همگرايي بيشتر اين دو هنر محبوب و البته هواداران پرشمار آنها خواهد شد. با اين اوصاف اين فيلميست كه شرايط زندگي انسانها روي كره زمين را بهتر ميكند (همان طور كه يكي از اهداف بزرگ كاراكتر اصلي فيلم هم هست) و از اين منظر به هدف غايي سينما رسيده است.
«عجيب تر از تخيل» فيلميست درباره مرگ اما مرگبار نيست، درباره غم است، اما افسرده كننده نيست، درباره شادي است، اما الكي خوش نيست و از همه مهمتر درباره ادبيات و رمان نويسيست، اما غيرسينمايي نيست و برعكس بهشدت سينماييست. فيلم درباره يك مأمور مالياتي به شدت محافظه كار به نام هارولد كريك است كه كوچكترين و جزيي ترين رخدادهاي زندگي روتين و كسالت بارش (البته از نظر ما) را كنترل ميكند و هرگز حتي به مخيلهاش هم خطور نميكند كه كمي جاهطلبي به خرج دهد و پا را از محدودههاي از پيش تعيينشدهاش، كه اتفاقاً خودش براي خودش تعريف كرده، بيرون بگذارد. اما يك روز به دليلي نامعلوم و صدالبته بياهميت، صدايي در ذهنش ميپيچد كه اتفاقات روزمره، ديدگاههاي شخصي و حتي خاطرات او را بازگو ميكند. اين قضيه باعث برهم خوردن نظم مصنوعي و روال قراردادي زندگياش ميشود و او را به تفكر دربارة هستي وجودي و آرزوهاي سركوبشدهاش واميدارد. تا جايي كه به مقابله با سرنوشت محتوم برميخيزد و قلبش را به روي عشقي آتشين ميگشايد.
اما از طرف ديگر صداي مذكور، صداي نويسندهاي انگليسي به نام كاترين ايفل است كه در حال نوشتن آخرين رمانش است و كاراكتر اصلي رمان هم كسي نيست جز هارولد. روايت كاترين از زندگي هارولد به آخرين بخشهايش رسيده و چون او اصولاً يك تراژدينويس موفق است، خواهناخواه هارولد در پايان اثر خواهد مرد. اما كاترين كه دچار بن بست فكري مقطعي شده نميداند كه چهطور بايد به زندگي اين آدم خنثي خاتمه بدهد و هارولد هم با دانستن مرگ قريبالوقوعش به جستوجوي راهي براي گريز از تقدير محتومش برميآيد.
هارولد در اولين مرحلة اين سفر معنوي، با عشق روبهرو ميشود. نگاه كنيد به صحنه استادانه اولين گفتوگوي دوستانة او با دختر نانوايي به نام آنا كه در وسط يك اتوبوس آكاردئوني (تقريباً روي آكاردئونها) شكل ميگيرد و با هر ديالوگي كه ردوبدل ميشود، اتوبوس پيچوتاب ميخورد و فيلمبرداري سيال از آيندة طوفاني اين رابطة عاشقانه خبر ميدهد.
اما همة اينها يك طرف و كاترين ايفل يك طرف. كاراكتر، بازيگر و بازي اين نقش جذابترين، فراموشنشدنيترين و كم نظيرترين چيز در «عجيب تر از تخيل» است. اما تامپسون بازيگر خوشقريحة انگليسي كه دو بار اسكار برده (يكي براي فيلمنامة «حس و حساسيت» و ديگري براي نقش مكمل در «هاواردز اند») و در فيلمهاي مطرح و دوستداشتنياي مثل «عشق در واقع»، «آخرين شانس هاروي» و «پرستار مكفي» ظاهر شده، با نقشآفريني عالي خود، بعدي باورپذير و شكننده به نقش باالقوه فانتزي خود داده است. كاترين نويسندهايست كه زندگي خود را وقف نوشتن كرده و از تأثيرپذيري و حتي غرق شدن در داستان و فضايي كه دارد خلق مي كند، نمي هراسد. چون معمولاً تراژدي آدمهاي تنها را روايت ميكند، موقع نوشتن، اغلب ژوليده است و لباسهايي بر تن دارد كه حس زنانگي كمي در آن به چشم ميخورد. از طرفي عنصر مردانه هم، خواسته يا ناخواسته، در زندگي او جايي ندارد. حتي مجري بيسوادي كه در برنامة تلويزيوني با او محاسبه ميكند، يك خانم است و در حقيقت مردانهترين الهماني كه با آن برخورد دارد، كتوشلوار نسبتاً مردانة خانم دستيارش، با بازي كويين لطيفه (كه بازيگريست كه او هم وجه زنانة برجستهاي ندارد) است.
لازم نيست كه يك نويسنده باشيد تا دردها و مصايبي را كه طي نوشتن يك اثر درخور توجه، بر نويسندهاش ميرود درك كنيد. كافيست به كاترين ايفل نگاه كنيد. كاترين چنان به كاراكتري كه خلق كرده عشق مي ورزد و چنان با او آشناست، كه در لحظة شگفتانگيز و ويرانگر برخوردش با او، مو بر تن تماشاگر سيخ ميشود. از وقتي كه ميفهمد رماني كه در حال نوشتنش است، به احتمال زياد منجر به مرگ كسي در دنياي واقعي خواهد شد، خود را در جايگاه خدايي ميبيند و به خاطر اين قدرت بينهايت كه بر مخلوقش دارد، دچار سرگشتگي و هراس ميشود. او با درك نيروي خداگونهاش، نويسندگي را به مثابه يك جور جنايت ميبيند و از بلاهايي كه بر سر كاراكترهاي ديگر داستانهايش آورده دچار اندوه ميشود. آيا آفرينندة ما هم (بدون در نظر گرفتن دين يا اعتقاد خاصي) از مصيبتهايي كه بر سر ما مخلوقاتش نازل ميشود، غمگين ميشود؟
«عجيب تر از تخيل» با اينكه دربارة تقدير و سرنوشت و قدرت مافوق بشر است، كليديترين نقاط روايت و بزنگاههاي قصهاش را براي فرديت آدمهايش كنار گذاشته و اين اختيار و انتخاب كاراكترها در دوراهيهاي اخلاقي بزرگ فيلم است كه در نهايت پايانبخش اثر است. درست است كه ادبيات و فداكاري براي آن، به شكل فوقالعاده زيبا و بديعي در فيلم تقديس ميشود (در حد شهادت در راه كتاب و ادبيات) و جايگاهي به مثابه يك منفعت جمعي و اجتنابناپذير پيدا مي كند، اما در عين حال، در طول اثر كاراكترها هرگز نقش يك بازيچه براي قدرت برتر از خودشان را ندارند.
ويل فرل كه ذائقة كمدي كلامي خوبي دارد و چندتا كمدي آبرومند مثل «مجري اخبار» و «شبهاي تالاديگا» را در كارنامه دارد، در «عجيب تر از تخيل» بازي بهشدت متفاوت (البته نسبت به خودش) و قابل قبولي ارائه كرده است. مگي جيلنهال هم با درك درستي كه از نقشش داشته، شور عجيبي به كاراكتر نمايشي اش داده. داستين هافمن بزرگ هم به چنان استادياي رسيده طوري بازي ميكند كه انگار دوربيني در صحنه وجود ندارد. تماشاي پروفسور هيلبرت در دانشگاه و بهخصوص وقتي در اتاقش مشغول ور رفتن با وسايلش است، يكي از لذتهاي انكارناشدني فيلم است. او چنان راحت است كه شخصيت معروفش در «مرد باراني» را هم دست مياندازد و به نوعي با خودش هم شوخي ميكند. اما همان طور كه قبلاً هم اشاره كردم، آس بازيگري فيلم تامپسن است كه طيف گستردهاي از احساسات مثل خشم، عشق (به ادبيات)، سرگشتگي و رضايت را به كاراكترش بخشيده. واقعاً بايد اعضاي بدسليقة جايزة اسكار را توبيخ كرد كه چنين بازي حيرتانگيزي را ناديده گرفتند و حتي آن را لايق نامزدي دريافت اسكار هم ندانستند و تازه جايزة آن سال را ميدهند به جنيفر هادسن. اما به قول پروفسور هيلبرت در اين فيلم: «قهرمان ميميره، اما داستان تا ابد زنده مي مونه.»
امتياز من: 9 از 10



13 نظر:
اون قسمتی که گفتی این فیلم بازگو کننده ی ستایش یک هنر از هنری دیگر است رو خیلی پسندیدم. عجیب تر از تخیل رو 2 سال پیش دیده بودم اما از اونجایی که حافظه تصویریم همیشه بهتر بوده، سکانسها یادم بود اما اسمش یادم نبود... به هر حال بازم دیدمش و بیشتر از بار اول لذت بردم. اما با توجه به شناختی که از نوشته هات پیدا کردم، بخش روبه رو شدن کاترین با قهرمان داستانش به نظرم خیلی بیشتر از این جای کار داشت.
توصیف بازی داستین هافمن بزرگ هم خیلی عالی بود مرسی
خيلي ممنون پونيو جان...لحاظ ميشه
تحلیل خوبی کردید.
راستش از ویل فرل خیلی خوشم می اد.
نقشش در فیلم عجیب ولی دلنشین بود.
تعاملی که با اون نویسنده داشت و کنجکاوی فرل نقطه قوت فیلم بود.
جدای از این بحث ، ویل فرل در نقش جرج بوش حرف نداره
بازی Maggie Gyllenhaal رو در این فیلم خیلی دوست دارم. یکی از بازیگران زن مورد علاقه من در این دوره و زمانه اس. دوره ای که بازیگر زن خوب کم داریم.
به حسين: من هم دوستش دارم البته اگه خودشو رها كنه و خودش باشه. نه مثل اين فيلم آخرش. راستي تو كدوم فيلم نقش بوش رو بازي كرده؟
به علي: من هم از طرفداران مگي و برادر بازيگرشم. بازيگر زن خوب اونقدر ها كم نيستا: كيت وينسلت، كيت بلانشت، تيلدا سويينتون، ناتالي پورتمن، زويي دشانل، داكوتا فنينگ...
فیلم نبود
توی شو
Saturday night live به همراه Tina Fey در نقش سارا پیلین
با توجه به حجم افزون تولیدات این دوره و زمانه و مقایسه شان با غول هایی جون الیزابت تیلور و کاترین دنوو و ... واقعا کم اند.
با نظرت مخالفم اما بهش احترام ميذارم علي جان. به نظر من سينماي الان چيزي از سينماي كلاسيك كم نداره. فقط به خاطر تعداد زياد فيلمهاي توليدي بنجل توش بيشتره.اما سينماي هميشه سينماست و فيلم و بازيگر خوب هميشه هست...
سلام هومن عزیز.
خوبی رفیق؟
وبه با کیفیتی داری و حیفه که بهت سر نزنم.
این فیلم رو هم ندیدم اما خوب با مارک حال میکنم مخصوصاٌ بادبادک بازش رو.
بازم بهت سر میزنم رفیق.
فعلاٌ
خيلي ممنون ميثم جان
لطف داري. من هم بادبازك بازو خيلي دوست دارم. اما اين يكي رو بيشتر...
فیلم رو که با هم دیدیم. دوسش دارم اما نه جنایت تصویریه و شاهکار (میدونی تازگیا پرهیز میکنم از صدا زدنِ اثرها با چنین عنوانی).
فیلم عجیبیه و باز هم باید ببینمش اما واسه این میخواستم کامنت بذارم :
به نظر من تخیل برگردانِ درستی برایِ fiction نیست.
شاید چنین ترجمهای برایِ اسمِ فیلم مناسب باشه :
عجیبتر از داستان
خوب، بسیار خوب. اگر این عنوان رو بپذیریم ممکنه یکی از مهمترین جملههایِ نوشتهی تو بره زیرِ یک علامتِ سوال بزرگ.
سلام هومن جان.
خوبی؟
کجایی؟
داداشتو(یعنی منو !) منهدم کردن رفت!
دوباره فیلتر شدم!
به جای جدیدی کوچ کردم.ممنون می شم اگه آدرس جدیدم رو جای گزین قبلی کنی.
مرسی.
به سوان: قبول دارم كه داستان هم ميشه و شايد درست تر هم باشه. اما منظورت رو نفهميدم چون من تو موشتم از تخيل استفاده نكردم
به مرد مرده: سلام مصطفي جان، من هستم يه پرونده پروپيمون واسه اينسپشن كار كردم كه به زودي درمياد. آدرس جديد هم اد شد. خوشم مياد كه با همه موانع كارتو ادامه ميدي. اي ول
ارسال يک نظر