چهارشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

ياددداشتي به مناسبت سالگرد تولد هايائو ميازاكي


اين يادداشت با يك هفته تأخير، به مناسبت تولد فيلم‌ساز محبوبم هايائو ميازاكي نوشته شده است.

پيرمردي كه قلبم را به تپش انداخت
حدوداً سه‌چهار سال پيش بود. كم‌كم داشتم عادت مي‌كردم به اين‌كه هيچ فيلمي نمي‌تواند براي مدتي طولاني تكانم بدهد و چنان تأثيري رويم بگذارد كه مجبور بشوم! بارها و بارها ببينمش. شايد آخرينش «شهر گناه» رابرت رودريگز بود. (كه البته بعداً وارد ده فيلم برتر عمرم شد.) بجز دنياي انيميشن‌هاي پيكسار، شناختي از نقاشي متحرك و مفاهيمي كه قادر است انتقال بدهد نداشتم. از گوشه و كنار شنيده بودم كه يك انيميشن ژاپني سال 2002 اسكار برده. اما نمي‌شد هيچ جا پيدايش كرد. پس در اينترنت به دنبالش گشتم و لينك دانلودش را به دوستي دادم تا برايم دانلود كند. نمي‌دانم چرا حتي قبل از ديدن فيلم حس خوبي نسبت بهش داشتم. فيلم را كه گرفتم، آخر همان شب گذاشتم تا ببينم، با اين‌كه خيلي خسته بودم. فيلم كه شروع شد گذشت زمان از دستم در رفت و نفهميدم كه كي خوابم برد. اما اين خوابيدن هرگز به معني خواب‌آور بودن فيلم نيست. ببينيد قدرت فيلم چه‌قدر است كه وقتي فردا بعدازظهر كه وقت شد تا يك‌سوم پاياني‌اش را ببينم، با صورت اشك‌آلود خودم روبه‌رو شدم. فيلم چنان در ذهنم رسوب كرده بود كه تمام جزيياتش و روابط را مي‌دانستم و يكي از معدود دفعاتي بود كه معناي اصطلاح كليشه‌اي «جادوي سينما» را فهميدم. آن هم چه فهميدني. درست از همان شب تا يك هفته بعد هر شب خواب مي‌ديدم كه دوباره به دوران بچگي برگشته‌ام و شدم همان هومن كوچولوي بهانه‌گير و بازي‌گوش. همه جاي خانه ردپاهاي كودكي را پيدا مي‌كردم و خاطرات و احساسات قديمي جلوي چشمانم رژه مي‌رفتند. مصيبت بزرگ‌ترم در اين بود كه نمي‌توانستم ذره‌اي از اين احساسات ناب را به كسي منتقل كنم. آن وقت نه دوستان سينماشناس و باسوادي داشتم (بر خلاف الان) و نه وبلاگي داشتم و نه قلمم راه افتاده بود براي نوشتن. خودم را به در و ديوار مي‌زدم تا به دوستاني كه با هم فيلم مي‌ديديم ثابت كنم كه اين انيميشن از هزارتا فيلم هم حرف بيش‌تري براي گفتن دارد. اما چه سود كه همه با شنيدن انيميشن بودن كار، به بچه شدن متهمم مي‌كردند ـ و چه اتهامي خوبي! اي‌كاش با اين اتهام محكوم مي‌شدم، اما دست روزگار تبرئه‌ام كرد.
وقتي از دورووري‌ها نااميد شدم، به اينترنت پناه بردم تا واكنش‌هاي ديگران را در قبال فيلم بخوانم. ديدم كه به‌به! «شهر اشباح» نازنينم در رتبة اول بهترين انيميشن در آي‌ام‌دي‌بي قرار دارد و جزو پنجاه فيلم برتر. از شادي در پوست خودم نمي‌گنجيدم. چون مي‌ديدم كه جهان به هنر خالق اين اثر پي برده. همان جا بود كه براي اولين بار با اسم استاد برخورد كردم. ناگهان به اين فكر افتادم كه چه كسي و با چه بينش و درك عميقي چنين فيلمي ساخته؟ در سايت‌هاي خارجي كه پر بود از نقد و تحليل فيلم. اما در سايت‌هاي فارسي بجز يك سايت و يك نويسندة مطلب به‌دردبخوري دربارة فيلم پيدا نكردم. آن هم كسي نبود جز هادي علي‌پناه. وقتي پروندة كاري هايائو ميازاكي را مرور كردم و به افتخاراتش پي بردم، بدون معطلي يك اينترنت پرسرعت خريدم و شروع كردم به دانلود تمام فيلمهايش. با ديدن هر فيلمي فيلمي از استاد بيش‌تر در جادوي استاد و طرز نگاهش به جهان هستي غرق مي‌شدم. كار به جايي رسيد كه هر كدام از آثارش را حداقل سه بار ديده‌ام و هنوز هم تشنة گم شدن در دنياي رؤيايي و دست‌نيافتني‌اش هستم.

حالا هادي علي‌پناه به يكي از دوستان بسيار نزديكم تبديل شده و من و او براي صحبت دربارة ميازاكي نيازي به بهانه يا اكران فيلم جديدي از او نداريم. استاد در وجودمان رخنه كرده و هرازگاهي سرك مي‌كشد. هادي چند روز پيش نوشته بود عاشق سينماست چون عاشق ميازاكي‌ست. اما من مي‌گويم من عاشق زندگي هستم چون در زمانه‌اي نفس مي‌كشم كه ميازاكي در آن نفس كشيده.
اي پيرمرد دوست‌داشتني، 70 سالگي‌ات مبارك. از اين‌كه عاشقي را به ما ياد دادي، ياد مي‌دهي و ياد خواهي داد، از تو متشكرم.   

9 نظر:

پونیو گفت...

بهترین یادداشتت بود هومن، حس میکنم دینتو به استاد ادا کردی. اما من هنوز احساس دین میکنم به کسی که به تصویر کشید دنیای رویائیم را که در آن، همه عشق میورزند بی ریا و بدون انتظار دریافت چیزی... کسی که به رخم کشید اگر در آن دنیا زندگی نمیکنیم و فرسنگها با آن فاصله داریم اما حداقل میتوانیم به تصویرش کشیم به گونه ای که پنداری واقعیست... به احترامش هر چقدر هم تعظیم کنم کم است...

هومن داودی گفت...

خيلي ممنون. من كه خيلي مونده دينمو ادا كنم، ولي تو از اسمت معلومه چقدر ارادت داري به استاد!ديدت رو بسيار دوست دارم

امیررضا تجویدی گفت...

سلام هومن خان
عالی بود... خیلی خوب اون ارادت خالصانه رو منتقل می کرد و بسیار خوندنی بود...
خیلی خوب، مرسی

Hossein گفت...

سلام هومن جان
حتما" منظورت 'Spirited Away' باید باشه.
راستش اگر اغراق نکرده باشم خود من در حدود بیست بار این انیمیشن رو دیدم.( البته بیشترش توفیق اجباری بود از بابت بچه های خونه)
اما صرف نظر از اغراق آمیز بودن کارتون های ژاپنی و کمی هم لوس بازی خاصی که در کارتونهاشون موج می زنه ، فکر می کنم داستان و روایت دیگه ای باشه که میازاکی خواسته به ما منتقل کنه.
حقیقتا" بار اول که دیدم فکر کردم این کارتون حتما" باید شدیدا" MPAA
Rated باشه چون یک جورائی عجیب و ترسناک می نمود.
احتمالا" باید باز هم برام توضیح بدی که چطور این انیمیشن بالا ترین سطح رضایت مندی شما رو بدست آورده.
بدرود

هومن داودی گفت...

به اميررضا: ممنون. خيلي ممنون.
به حسين: آره. دقيقا خودشه. اگه خدا بخاد و فرصت بشه مطالب بلندبالايي درباره آثار ميازاكي ميخام بنويسم. چون تو يكي دو جمله نمي تونم...

مرد مرده گفت...

سلام هومن جان.
اگه راستشو بخوای زیاد با انیمیشن ها میانه ی خوبی ندارم و توی چند سال گذشته به غیر از آپ ، کورالاین و صد البته سریال همیشه محبوبم سیمپسونز هیچ انیمیشن دیگه ای رو ندیدم ، نمی دونم شاید پیر شده باشم! البته این دلیل نمی شه که مطابق معمول از خوندن مطلب جالبت لذت نبرده باشم...

هومن داودی گفت...

اگه از آپ كه هيچ خشونتي توش نداره خوشت اومده، شهر اشباح و پرنسس مونونوكه رو بدجور بهت پيشنهاد مي كنم. تركيب عشق و خشونت. شاهكارن. اصلا يه فضاي كاملا متفاوت از كارتونهايي كه اسم بردي و من عاشق تك تكشون هستم دارن. از لطفت هم خيلي ممنون مصطفي جان.

swann گفت...

آره هومن، حالا شد. دمت گرم رفیق. این بهترین چیزیه که ازت خوندم تا به حال. توش شور هست. این نوشته زنده‌س. داره نفس می‌کشه. و دو تا جمله‌ی خیلی خیلی خوب داره که واقعاً تبریک می‌گم بهت بابتِ نوشتن‌شون. اجازه دارم شوخی کنم؟ یه مثلی هست که می‌گه «گی‌»ها همدیگه رو پیدا می‌کنن. حالا با منطقِ همون مثل (نیشخند) شما دو تا عاشقِ سینمایِ میازاکی پیدا کردین همدیگه رو. دمِ جفت‌‌تون گرم رفقا.

هومن داودی گفت...

خيلي ممنون امير جان. برام خيلي جالبه كه اين قدر از اين نوشته خوشت اومده، چون از تمام نوشته هاي قبليم نوشتنش برام راحت تر بود. فقط يه تجربه رو روي كاغذ آوردم. در ضمن تو كه شوخي مي كني چرا مي پرسي؟ به ياد اون يارو كه مي رفت داروخونه و مي گفت ميخ دارين...