شنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۱

ريويوي راجر ايبرت دربارة نيويورك، جزء به كل (Synecdoche, New York) ساختة چارلي كافمن


يك نمايش‌نامة واقعي

به نظرم حتماً بايد دو بار نيويورك، جزء به كل چارلي كافمن را ديد. وقتي بار اول فيلم را ديدم، فهميدم يك فيلم فوق‌العاده است اما من تمام‌وكمال از آن سر درنياورده‌ام. پس چون لازم بود، بار دوم هم تماشايش كردم. و اگر بار سومي  هم در كار باشد، به ميل شخصي خودم خواهد بود. فيلم تماشاگرانش را دستخوش سرگيجه و احساس عدم قطعيت شديد مي‌كند. اين روزها خيلي از مردم حتي براي يك بار هم كه شده به سينما نمي‌روند. اما جايگزين‌هايي برايش هست. ما مجبوريم از هر راهي شده رؤياپردازي كنيم و اين راه حتماً نبايد سينما باشد. اما اگر «به سينما نرويم»، ذهن‌هاي‌مان پژمرده و مريض خواهد شد.
اين فيلمي‌ست كه سرشار از تخيل و داستان‌پردازي است. مثل ساتري، نوول كورمك مك‌كارتي كه هميشه مثال مي‌زنم، اين طور نيست كه مجبور باشيد در داستان به عقب برگرديد تا دركش كنيد. بلكه بايد به عقب بر‌گرديد تا متوجه شويد چه‌قدر عالي بوده است. سطح اثر ممكن است مرعوب‌تان كند، اما عمقش شما را در خودش غرق مي‌كند. و وقتي در پايان كليت اثر خودش را برملا مي‌كند، ممكن است مثل طلسم‌شده‌ها دوباره به تماشايش بنشينيد.
اوه، چرا مردم براي ديدن فيلمي كه حدس مي‌زنند آشغال باشد سرودست مي‌شكنند، اما براي تماشاي فيلمي كه احتمال مي‌دهند خوب باشد، شك دارند؟ موضوع «نيويورك، جزء به كل» چيزي نيست جز زندگي انسان و چگونگي عملكردش. فيلم يك كارگردان تئاتر روان‌پريش كه اهل ايالت شمالي نيويورك است را در مركز خود دارد. زندگي اين كاراكتر در زندگي كاراكترهاي اطرافش حل مي‌شود و شكست‌ها و پيروزي‌هاي اين انسان به تصوير كشيده مي‌شود. كمي به اين قضيه فكر كنيد، و خداي من، فيلم دربارة شماست. هر كسي كه هستيد.
زندگي تقريباً به اين صورت پيش مي‌رود: ما از درون‌مان بيرون مي‌آييم و در دنيا رها مي‌شويم. به دنبال رسيدن به آرزوهاي‌مان مي‌رويم و سپس مي‌ميريم. «نيويورك، جزء به كل» هم زندگي يك نفر را از حدود 40 سالگي تا 80 سالگي دنبال مي‌كند. كيدن كوتارد (فيليپ سيمور هافمن) يك كارگردان تئاتر است؛ با همة بن‌بست‌هاي ذهني و ترحم‌به خودها، پرطمطراقي‌ها و تودماغي صحبت كردن‌ها، نخوت‌ها و ترس‌ها؛ نمونة نوعي كاملي از يك كارگردان تئاتر. به عبارت ديگر، او مي‌تواند من باشد. مي‌تواند شما باشد. شغل، اسم، فرزند، جنسيت و محيط  همه تغيير مي‌كنند. اين خود انسان است كه دقيقاً يكسان باقي مي‌ماند؛ آن هم به اين صورت: اگر خوش‌شانس باشيم كاري پيدا مي‌كنيم كه از انجام دادنش لذت مي‌بريم، يا مثل اغلب مردم، از روي نياز كار مي‌كنيم. ما از شغل‌مان به عنوان راهي براي رسيدن به غذا، سرپناه، لباس، همسر، رفاه، اولين نسخة كتاب‌هاي شكسپير، هواپيماهاي مدل، عروسك‌هاي امريكن گرلز، يك مشت برنج، صكس، خلوت، سفر به ونيز، كفش‌هاي نايك، آب آشاميدني، جراحي پلاستيك، بزرگ كردن بچه‌ها، سگ خانگي، دارو، تحصيلات، اتومبيل، آرامش روحي... و هر چيز ديگري كه فكر مي‌كنيم به آن نياز داريم، استفاده مي‌كنيم. براي اين كار هم نقشي در زندگي‌مان تعريف مي‌كنيم به نام «من»، و سعي مي‌كنيم روي خودمان برچسب بزنيم. برچسب كسي كه مي‌تواند و بايد به اين چيزها برسد. 

براي رسيدن به هدف، آدم‌هاي مرتبط با زندگي‌مان را در يك محيط محدود قرار مي‌دهيم و براي خودمان آن‌ها را تعريف مي‌كنيم؛ به صورت افرادي كه بايد طوري رفتار كنند كه به نفع ما باشد. چون نمي‌توانيم طوري تعريف‌شان كنيم كه به‌اجبار دنبال آرزوهاي ما باشند، دل‌مان را به تصويرهايي خوش مي‌كنيم كه از آن‌ها در ذهن‌مان ساخته‌ايم. در نهايت هم، تصويرهاي ذهني جديدي از ما با تصويرهاي ذهني جديدي از آن‌ها ارتباط برقرار مي‌كنند. گاهي نسخه‌هاي مختلف ما با ما مغاير هستند. ما گول مي‌خوريم... اما، آه پدر مقدس، ديگر چه‌كار مي‌توانم بكنم؟ احساس بسيار اسفناكي دارم. توبه مي‌كنم. دوباره انجامش مي‌دهم.
اين خط سير را در نظر بگيريد و ببينيد پارامترهايي مثل گذشت عمر، نااميدي، وجود يك خرد برتر و عدم قطعيت زياد چه تأثيري رويش مي‌گذارد. از اين طريق است كه چيزي را كه «نيويورك، جزء به كل» سعي مي‌كند دربارة زندگي كيدن كوتارد و زندگي‌هايي كه در زندگي‌هايش است بگويد، درك خواهيد كرد. چارلي كافمن از معدود نويسندگان واقعاً مهمي است كه فيلم‌نامه را به عنوان مديوم هنري‌اش انتخاب كرده. ديويد ممت هم همين طور است. اين با فيلم‌نامه‌نويسي نويسندگان بزرگي كه فيلم‌نامه هم نوشته‌اند (فاكنر، پينتر، كوكتو)، فرق دارد. كافمن در چنان سطح بالايي مي‌نويسد كه مي‌شود با برگمان مقايسه‌اش كرد. اين اولين فيلمي است كه او كارگرداني كرده.
كاملاً مشخص است كه او فقط يك موضوع دارد: ذهن؛ و يك خط داستاني: اين‌كه چه‌طور ذهن در برابر مقوله‌هايي مثل واقعيت، فانتزي، توهم، آرزو و رؤيا واكنش نشان مي‌دهد. اين فيلم‌ها دربارة چه چيز ديگري بجز اين هستند؟ «جان مالكوويچ بودن»،«خورشيد ابدي يك ذهن بي‌آلايش»، «اقتباس»، «ذات بشري»، «اعترافات يك ذهن خطرناك». او ديد غيررسمي و صريحي دارد. در يك فيلم، آدم‌ها به درون سرِ جان مالكوويچ مي‌روند. در ديگري، نويسنده‌اي يك برادر دوقلو دارد كه كارهايي را انجام مي‌دهد كه او نمي‌تواند. در ديگري، يك مجري مسابقات تلويزيوني يك جاسوس بين‌المللي است (يا فكر مي‌كند هست). در «ذات بشري»، مردي كه دوران كودكي‌اش با رفتار تحكم‌آميز والدينش همراه بوده، موش‌هاي سفيد را طوري تربيت مي‌كند كه پشت يك ميز كوچولو بنشينند و از وسايل غذا خوردن درست استفاده كنند. اين رفتار آموزش است يا اجبار؟

«نيويورك، جزء به كل» دربارة تئاتر نيست، اگرچه به نظر مي‌رسد هست. كارگردان تئاتر براي كافمن كاراكتر ايده‌آلي‌ست براي نشان دادن نقشي‌ كه همة ما در زندگي بازي مي‌كنيم. طراحي صحنه‌ها عالي است. انبوهي از اتاق‌هاي مستقل كه روي هم قرار دارند، هر كدام نماد كارهاي مهمي هستند كه تصميم داريم در زندگي آن‌ها را عملي كنيم. بازيگرها آدم‌هايي هستند كه بر حسب نقطه‌نظر خودمان به‌شان نقش مي‌دهيم. بعضي از آن‌ها هم دو نقش را بازي مي‌كنند تا كاري را كه زمان و جهان كافي براي انجام دادنش وجود ندارد، انجام دهند. آن‌ها بر خلاف مقررات و قوانين، آزادانه و مستقلانه بازي مي‌كنند. آن‌ها تلاش مي‌كنند تصويرهاي ذهني خودشان را كنترل كنند. در همين حين، منبع همة اين فعل و انفعالات، پيرتر و خسته‌تر مي‌شود، مريض و نااميد مي‌شود. اين رؤياست يا واقعيت؟ دنيا صحنة بازي‌ست و ما فقط بازيگرهايي در آن هستيم. همه چيز يك نمايش‌نامه است، اما نمايش‌نامه واقعي‌ست.
اين ريويو يك ريويوي متعارف نيست. هيچ نيازي به اين نيست كه از كاراكترها و بازيگرها اسم ببريم و براي نحوة بازي كردن‌شان صفتي تعيين كنيم. به فهرست بازيگران فيلم نگاه كنيد. خودتان مي‌دانيد درباره‌شان چه‌طور فكر مي‌كنم. اين فيلم نبايد براي آن‌ها عجيب بوده باشد. آن‌ها در تمام طول روز مشغول اين كار هستند؛ منتظر كارگرداني كه ذهنيتش را به عينيت تبديل كنند.
امتياز ايبرت: 4 از4
امتياز من: 8 از 10

8 نظر:

احسان گفت...

سلام. خوبی هومن جان؟ بابا تو هم مثل من کم پیدایی که...تو کافه دیگه نیستی.
این تیکه شو دوس داشتم :
"«نيويورك، جزء به كل» دربارة تئاتر نيست، اگرچه به نظر مي‌رسد هست. كارگردان تئاتر براي كافمن كاراكتر ايده‌آلي‌ست براي نشان دادن نقشي‌ كه همة ما در زندگي بازي مي‌كنيم"

هومن داودی گفت...

سلام احسان جان، به دلايلي ديگه به كافه نخواهم رفت. اما خوشحالم كه دوستان خوبي از اونجا پيدا كردم. اين فيلم هم فيلم غريبيه. خيلي غريب.

Hossein گفت...

سلام آقای داودی
وقتی که ایبرت بگوید که بار دوم و سوم مجبور به دیدن فیلم شده تا از آن سر در بیاورد از ما دیگر چه انتظار می رود.
فیلم به گفته شما واقعا" غریب است. داستان فیلم انسان را دچار نوعی خلسه می کند و تطابق زمانی از دست می رود.تنها می توان از پا به سن گذاشتن و رنجور شدن سیمور کافمن گذشت زمان را متوجه شد.
وقتی که در حال تماشا بودم واقعا" درمانده بودم که ساختن این سالن نمایش و انتخاب بازیگران و زمان نمایش آن کی فرا می رسد یا اینکه پولی که کافمن برنده شد چقدر است که او اینقدر ولخرجی می کند.
درسته که جزئیات مرا از تم اصلی داستان منحرف کرد اما واقعا" سخت بود که بشود منظور فیلم را متوجه شد.

ترجمه خوبی بود آقای داودی ممنون

هومن داودی گفت...

سلام حسين جان
تعبير خيلي خوبي كردي. راستش من هم تا وسطاي فيلم دنبال تعقيب كردن فضاها و كاراكترها و زمانها بودم كه باعث شد مغزم درد بگيره. پس فيلمو پاز كردم و رفتم يه قليون كشيدم و برگشتم. تو همين مدت كه به فيلم فكر مي كردم فهميدم كه اصلا نبايد چيزي رو تعقيب كرد سير اتفاقات خودشون جاي خودشونو پيدا مي كنن. بقيه فيلمو كه اين طوري ديدم تا آخر و واقعا تكونم داد. حالا هم گذاشتمش دم دست تا به قول ايبرت يك بار ديگه نگاهش كنم تا دستگيرم بشه كل قضيه رو.

امیررضا تجویدی گفت...

سلام هومن خان
"كاملاً مشخص است كه او فقط يك موضوع دارد: ذهن؛ و يك خط داستاني: اين‌كه چه‌طور ذهن در برابر مقوله‌هايي مثل واقعيت، فانتزي، توهم، آرزو و رؤيا واكنش نشان مي‌دهد. اين فيلم‌ها دربارة چه چيز ديگري بجز اين هستند؟"
فوق العاده بود.
ترجمه هم بسیار روان و عالی بود
من دیشب فیلم رو دیدم و نابود شدم، به نظیر بود!

هومن داودی گفت...

خيلي ممنون امير جان. خوشحالم كه از فيلم و ترجمه من خوشت اومده. اين فيلم خيلي جاي بحث داره. قرابت زيادي با مالهالند درايو از نظر ساختاري توش مي بينم

امیررضا تجویدی گفت...

سلام مجدد
ایول. پایه این بحثم به شدت... به نظرم این بهترین نوشته کافمن تا امروزه!

هومن داودی گفت...

هنوز اقتباس رو نديدم. اما با اينكه به نظرم جان مالكوويچ بودن بهترين فيلميه كه از روي نوشته هاي كافمن ساخته شده نمي تونم زياد باهات مخالفت كنم. شايد اگه اينو هم اسپايك جونز مي خواست يه شاهكار بي نظير مي شد. ولي در شكل فعلي هم يه فيلم عاليه