سه‌شنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۱

ريويوي راجر ايبرت درباره تلقين ساخته كريستوفر نولان



شوالیة ذهن تاریک
راجر ايبرت
ترجمه: هومن داودي
می‌گویند كريستوفر نولان براي نوشتن فيلم‌نامة تلقين ده سال وقت صرف كرده استاو با اين كارش حتماً تسلط حيرت‌آوري روي اثرش پيدا كرده، تا حد راه رفتن روي يك طناب سيمي و در همان حال چشم‌بسته شطرنج بازي كردن. قهرمان فيلم براي آزمايش يك دختر آرشيتكت جوان از او مي‌خواهد لابيرنت بكشد؛ از طرفي نولان هم با لابيرنت خيره‌كنندة خودش ما را آزمايش مي‌كند. برای رهایی از لحظات فراوان سردرگمی و سرگردانی و به سلامت جستن از لابيرنت، بايد به او اعتماد کنیم. نولان باید این داستان را چندین بار بازنویسی کرده و متوجه شده باشد که هر تغییری مثل یک موج، بر کل استخوان‌بندی اثرش تأثیر مي‌گذارد.
می‌توان داستان را در چند جملة کوتاه تعریف کرد، یا اصلاً نمی‌توان تعریف کرد. در این جا فیلمی داریم که در برابر لو رفتن واکسینه شده است: اگر بدانید فیلم چه‌طور تمام مي‌شود، هیچ چیز دستگیرتان  نشده بجز این‌که آخر فیلم چه اتفاقی مي‌افتد و اگر بدانید آخر فیلم چه اتفاقی مي‌افتد، باعث سرگیجة بیش‌ترتان مي‌شود. فیلم تماماً دربارة پويش است؛ مبارزه برای یافتن راهی که در لفافه‌هایی از واقعیت/ رؤیا، واقعیت در رؤیا و رؤیاهای بدون واقعیت پیچیده شده است. این یک شعبده‌بازی نفس‌گیر است و احتمالاً نولان یادگاری‌اش را یک دست‌گرمی تلقی کرده است؛ ظاهراً نوشتن این فیلم‌نامه را حین ساخت آن فیلم شروع کرده است. یادگاری دربارة مردی بود که حافظة کوتاه مدت نداشت و داستان به شکل معکوس روایت مي‌شد.
مثل قهرمان آن فیلم، بینندة تلقین هم در زمان غوطه‌ور مي‌شود و آزمون‌های مختلفي را تجربه مي‌کند. در چنين فيلمي هرگز نمي‌توانیم مطمئن باشیم که رابطة بین زمان رؤیا و زمان واقعیت چیست. قهرمان فیلم توضیح مي‌دهد که شما هرگز آغاز یک رؤیا را به یاد نمی‌آورید و رؤیاهایی که به نظر مي‌رسد چندین ساعت بوده‌اند، ممکن است فقط زمان کوتاهی طول کشیده باشند. بله، اما شما نمي‌دانید چه‌وقت در حال دیدن رؤیا هستید و چه مي‌شود اگر درون رؤیای شخص دیگری باشید؟ چه‌گونه زمان‌بندی رؤیای شما با رؤیای او هماهنگ مي‌شود؟ اصلاً شما چه مي‌دانید؟

کاب (لئوناردو دی‌کاپریو) سارقی در بالاترین سطح ممکن است که به ذهن دیگران نفوذ مي‌کند تا ایده‌های‌شان را بدزدد. حالا او توسط یک بیلیونر قدرتمند استخدام مي‌شود تا برعکسش را انجام دهد: یک ایده را به ذهن طرف مقابل «وارد» کند و آن ‌قدر خوب این کار را انجام بدهد که او باور کند ایده، مال خودش است. این کار قبلاً هرگز انجام نشده است؛ ذهن ما نسبت به ایده‌های خارجی اعلام خطر مي‌کند، درست مثل سیستم ایمنی بدن‌مان در برابر عوامل بیماری‌زا. سایتو (کن واتانابه) همان شخص سرمایه‌دار است. او پیشنهادی به کاب مي‌دهد که نمی‌تواند ردش کند و به دوری اجباری قهرمان از خانه و خانواده پایان مي‌دهد.
کاب برای این کار یک تیم تشکیل مي‌دهد و فیلم در این قسمت به سبک قرص‌و‌محکم‌ترین فیلم‌هاي ژانر سرقت پیش مي‌رود. ما با افرادی که او مي‌خواهد با آن‌ها کار کند آشنا مي‌شویم: آرتور (جوزف گوردون ـ لویت)، شریک دیرینه‌اش، ایمز (تام هاردی)، متخصص دزدي و تقلب، یوسف (ديلیپ رائو)، متخصص شیمی. یک عضو تازه‌وارد هم هست؛ آریادنی (الن پیج)، یک معمار نابغة جوان که در خلق فضاها اعجوبه است. کاب به ملاقات ناپدری‌اش، مایلز (مایکل کین)، هم مي‌رود؛ که مي‌داند کار پسرش چیست و چه‌گونه کار مي‌کند. این روزها فقط کافی است که مایکل کین روی پرده ظاهر شود و ما قبول کنیم از همة کاراکترهای دیگر داناتر است. این یک موهبت است.
اما صبر کنید. چرا کاب به یک معمار نیاز دارد تا در رؤیاها فضاهایی خلق کند؟ او به خانم معمار توضیح مي‌دهد. همان‌طور که همة ما مي‌دانیم، رؤیاها ساختار متغیری دارند و در این‌جا به نظر مي‌رسد روش خاصی برای این تغییر وجود داشته باشد. قرارداد کاب این است: تلقین (یا به دنیا آوردن، یا جوشاندن) یک ایدة جدید در ذهن یک بیلیونر جوان دیگر، رابرت فیشر جونیور (سیلیان مورفی)، که وارث امپراتوری پدرش است. سايتو مي‌خواهد ایده‌ای در ذهن او شکل بگیرد که باعث شود او شركت خودش را كه رقيب شركت سايتوست، منحل کند. کاب به آریادنی نیاز دارد تا یک فضای لابيرنتی فریب‌آمیز در رؤیاهای فیشر خلق کند، که (فکر مي‌کنم) افکار جدید بتوانند بدون مشکل و جلب توجه در جاي خود قرار بگيرند. آیا این تصادفی است که آریادنی نام زنی‌ست که در افسانه‌هاي یونانی به تسوس کمک کرد تا از لابيرنت ماینتور فرار کند؟

 کاب آموزش جامعی دربارة دنیای نفوذ به رؤیا و هنر کنترل و هدایت رؤیاها به آریادنی مي‌دهد. نولان از این جریان استفاده مي‌کند تا به ما هم آموزش جامعی بدهد. هم‌چنین از آن برای نمایش جلوه‌هاي ویژة حیرت‌انگیز فیلم بهره‌برداری مي‌کند. جلوه‌هاي ویژه‌ای که در تریلرهای تبلیغاتی بی‌معنی به نظر مي‌رسید، اما حالا کاملاً در جای خودش است. تأثیرگذارترینش برای من جایی است که (فکر مي‌کنم) در پاریس، شهر دقیقاً مثل یک موکت، لوله مي‌شود و به روی خودش برمی‌گردد.
بادی‌گاردهای بی‌شماری که از فیشر محافظت مي‌کنند، از اسلحه خیلی خوب استفاده مي‌کنند و احتمالاً مي‌توانند معادل آنتی‌بادی ذهنی عمل کنند. آن‌ها به تناوب واقعی و تخیلی به نظر مي‌رسند؛ اما هرچه که باشند، باعث صحنه‌هاي تیراندازی، تعقیب‌وگریز و انفجار عالی‌ای مي‌شوند؛ نولان چنان در این زمینه ماهر است که واقعاً من را درگیر یکی از تعقیب‌وگریزهایش کرد؛ آن هم درست وقتی که به‌خاطر استاندارد بودن صحنه‌ها، نسبتاً احساس امنیت مي‌کردم. دلیل درگیر شدنم هم این بود که تعقیب‌کننده و تعقیب‌شونده برایم اهمیت داشتند.
اگر هرکدام از تبلیغات فیلم را دیده باشید، مي‌دانید که ساختار فیلم بر پایة نادیده گرفتن جاذبه است. ساختمان‌ها کج مي‌شوند. خیابان‌ها حلقه مي‌شوند. کاراکترها در هوا معلق مي‌شوند. همة اين مسايل در خلال داستان توضیح داده مي‌شود. فیلم یک لابيرنت پیچیده است که یک سرنخ ساده هم ندارد و باعث شده تحلیل‌هاي بی‌پایانی از آن در اینترنت به ‌راه بیفتد.
نولان با ایجاد یک رگة احساسی در این زمینه به ما کمک مي‌کند. انگیزة کاب برای پذیرفتن خطر مأموریت تلقین، احساس گناه و اندوهی‌ست که نسبت به همسرش مال (ماریون کوتیار) و دو فرزندش دارد. چیز بیش‌تری نخواهم گفت (از زاویة دیگر، نمی‌توانم بگویم). کوتیار به‌زیبایی و به ‌شکلی ایده‌آل به نقش همسر تجسم بخشیده است؛ چه صحنه‌هایی که در آن‌ها حضور دارد، خاطرات کاب باشند و چه رؤیاهایش. حتی تا آخرین نما هم، به معنای واقعی کلمه، تشخیصش مشکل است. اما کوتیار کاری مي‌کند که مال مثل یک آهن‌ربای حسی عمل کند و عشق میان این دو باعث به‌ وجود آمدن یک حس عاطفی پایدار در دنیای کاب مي‌شود که از دیدی دیگر، پیوسته در حال تغییر است.
از یک زاوية دیگر، کاری که تلقین با تماشاگر مي‌کند مثل کاری‌ست که دنیا با لئونارد، قهرمان یادگاری مي‌کند. ما همیشه در زمان «حال» هستیم. تا رسیدن به «این‌جا» خاطراتي هم داشته‌ايم، اما کاملاً مطمئن نیستیم که «این‌جا» کجاست. با این حال، موضوعاتي مثل زندگي و مرگ، عاطفه و اوه... البته آن شرکت‌هاي چندملیتی سر جای‌شان هستند. نولان هم در استفاده از صحنه‌هاي هیجان‌انگیز و اکشن جاسوسی، لحظه‌ای فرصت نمی‌دهد. نمونه‌اش نقشة هوشمندانه‌ای که در یک بویینگ 747 اجرا مي‌شود (حتی توضیح داده مي‌شود که چرا باید 747 باشد).

فیلم‌هاي این روزها انگار از سطل آشغال بیرون آمده‌اند: دنباله‌ها و بازسازی‌ها و فيلم‌هاي تجاري پاپ‌كورني. تلقین کار مشکلی انجام داده است که سراسر اریژینال است و سروشکل جدیدی دارد؛ اما در عین حال دارای ساختاری بر اساس سینمای اکشن است که باعث به وجود آمدن این حس مي‌شود که (به احتمال زیاد هم درست است) از آن چه هست، معنای بیش‌تری دارد. فکر مي‌کنم یک حفره در یادگاری وجود دارد: چه‌گونه مردی که حافظة کوتاه‌مدت ندارد، به‌یاد مي‌آورد که حافظة کوتاه‌مدت ندارد؟ شاید یک حفره در تلقین هم باشد، ولی من نمی‌توانم پیدایش کنم.
کریستوفر نولان بتمن را دوباره احیا کرد. این‌ بار او چیزی را احیا نکرده است. ولی کارگردان‌هاي معدودی تلاش خواهند کرد تا تلقین را بازیابی کنند. فکر مي‌کنم وقتی نولان از لابيرنت بیرون آمده، نقشه را دور انداخته است.

امتياز ايبرت: 4 از 4

4 نظر:

پونیو گفت...

شاهکار تکرار نشدنی نولان هست این فیلم که مفاهیم جدیدی رو چه به لحاظ فیلمنامه و چه به لحاظ بازیگری وارد صنعت سینما کرد و امیدوارم قدرش رو بدونن

هومن داودی گفت...

پونيو جان مطمئن باش فيلم خوب روي زمين نمي مونه. جاش روي سر ماست.

سید آریا قریشی گفت...

هنوز که هنوزه فیلم محبوب 2010 من همین فیلم عالیجناب نولانه.

هومن داودی گفت...

نمي دونم ما چرا اين قدر جوگيريم كه اين جو لعنتي فيلم نولان ما رو ول نمي كنه؟ من كه بردمش تو فيلمهاي عمرم...