يه حبه قند در گلوي تماشاگر
امسال اولين سال بود كه مفتخر به حضور در سينماي مطبوعات ميشدم. حسابي دلم را صابون زده بودم كه در فضايي فوق فرهنگي و با حضور فرهيختگان و اصحاب رسانه، در آرامش فيلمهاي مورد نظرم را خواهم ديد و بهشان فكر خواهم كرد. اما زهي خيال باطل.
تمام بلاهايي كه در اين دورة جشنواره به صورت تكتك در برج ميلاد بر سر حقير آمد، موقع ديدن يه حبه قند جناب ميركريمي همهشان با هم بر سرم آمد. موقع ورود به سالن صف عجيبوغريبي با چند مدخل! جلوي در ورودي تشكيل ميشد كه گنجايش عبور يك نفر بر ثانيه داشت اما در شرايط بهينه فلوي جريان انسان در آن به 7 نفر بر ثانيه هم ميرسيد. حقير كه نزديك بود براي ورود به سالن در نوبت قبل از اين فيلم، آرنج مبارك را پشت در جا بگذارم و از طرفي طاقت شنيدن تيكهها و كنايههاي بهجاي نگهبانهاي ورودي را هم نداشتم («آفرين فرهنگيها!»، «خيلي با شخصيت مياين تو!»)، با ديدن اين وضعيت عطاي ورود از در اصلي و نشستن در مركز سالن را به لقايش بخشيدم و دواندوان خود را به ورودي بالكن رساندم تا از آنجا يه حبه قند را ببينم.
بهسختي جايي پيدا كردم كه روبهروي پرده باشد (چون سالن نمايش ميلاد آمفيتئاتر است نه سالن سينما، به همين دليل موقعيت و زاوية نگاه بازيگران روي پرده با زاوية تماشاگر نسبت به مركز پرده رابطة مستقيم دارد) و بتوانم ديد درستي به تصاوير فيلم داشته باشم. هنوز سر جايم گرم نشده بودم كه ديدم گرما امان نميدهد و هيچ وسيلة كاذبي براي باد زدن هم در دسترس نيست. طبق معمول تحمل پيشه كردم و به صحبتهاي چند خانم و آقاي جوان كه پشت سرم نشسته و مشغول بگوبخند و صحبت دربارة فيلمهاي جشنواره بودند، گوش سپردم تا شايد گرما از يادم برود.
خلاصه فيلم شروع شد و بعد از چند دقيقه متوجه شدم به دليل كيفيت بد صداي سالن تقريباً هيچي از ديالوگهاي فيلم نميفهمم. نكتة جالبتر و آزاردهندة ماجرا اينجا بود كه جوانان رعناي ذكرشده در بالا همچنان به گفتوشنود مشغول بودند و تا آخر فيلم هم همچنان سنگرهايشان را حفظ كردند. البته با گذشت زمان كمي از فيلم به نقد همزمان فيلم هم روي آوردند و همگان را از دانش و سليقة سينمايي خود بهرهمند ساختند. از همه بدتر اين بود كه وقتي متوجه شدم با شرايط مذكور مطلقاً چيزي از فيلم نميفهمم، عاجزانه از اين دوستان خواهش كردم كه رعايت كنيد و صحبت نكنيد تا بشود همين ديالوگهاي گنگ را شنيد و پاسخ شنيدم كه: «چشم! چشم!» اما بعد از كمتر پنج دقيقه باز همان آش بود و همان كاسه. ايشان فقط وقتي صحبت نميكردند كه بازيگران فيلم هم صحبت نميكردند! هر 5 دقيقه يك بار هم صداي زنگ يا اساماس يكي از دوستان در نقاط مختلف بالكن و سالن پايين با صداها و آهنگهاي مختلف به صدا درميآمد و دوستان مذكور به صحبت با شخصي از نظر غايب، ميپرداختند.
همة اينها را بگذاريد كنار سبك ديالوگگويي فيلم با لهجة يزدي و حرف تو حرف شدنهاي بازيگران و تكية زياد فيلم به گفتوگو. فقط ميتوانم بگويم در سالن نمايش اين فيلم بودهام، اما هرگز نميتوانم بگويم اين فيلم را «ديده»ام.
سر فيلم نازنين جدايي نادر از سيمين هم كه ديگر آخرش بود. در لحظات اوج احساسي فيلم كه شهاب حسيني قاتي ميكند و توي سر و صورت خودش و بقيه و در و ديوار ميزند و آدم ميخواهد هايهاي بزند زير گريه، عدهاي شروع كردند به تشويق و كف و سوت و هرچه كه فرهادي عزيز فضايي بغضآور! رشته بود، در اولين ديدار فيلم و آن لحظة خاص، تبديل به پنبه شد. دو خانم منتقد آنلاين هم طبق معمول پشت سر حقير بودند كه چند بار از در ورودي كه كنارمان بود، داخل و خارج شدند و خوشبختانه يكيشان اواخر فيلم رفت و ديگر برنگشت.
اما اين ماجرا يك وجه ديگر هم دارد. در آخرين شب جشنواره از طريق دوستي عزيز موفق به دريافت بليت اينجا بدون من در آخرين سانس سينما ملت شدم. با آن چيزهايي كه در سالن فرهنگيها ديده بودم، زياد اميدوار نبودم كه بتوانم در محيطي آرام و بهدور از عصبيت فيلم را ببينم. موقع ورود به سالن همه تكتك و با آرامش وارد شدند و سر جايشان نشستند! در طول فيلم چنان سكوتي در سالن حكمفرما بود و فيلم چنان عميق و درگيركننده بود و كيفيت صدا و تصوير چنان خوب بود كه باورم نميشد. خدايا! يعني امكان دارد؟ نه صداي زنگ موبايل، نه اساماس، نه نقد و خاطره تعريف كردن، نه تو و بيرون رفتن، نه تشويق يا خندة اضافه، نه پفك و چيپس، نه هيچي. اوضاع طوري بود كه وقتي يك كات فوقالعاده در اواخر فيلم ديدم و به دوستم درگوشي و آرام گفتم: «چه كات عالياي!»، كلي خجالت كشيدم كه دارم آرامش سالن را به هم ميزنم. خلاصه يك رابطة مستقيم و بيواسطه با اتفاقات روي پرده برقرار كردم و به اين دليل از تمام كساني كه آن شب در سينما ملت همراهشان اين فيلم را ديدم، مراتب تشكر بيپايان خودم را اعلام ميدارم. ميدانم عجيب است، اما واقعيت دارد. قضاوت و نتيجهگيري و باقي قضايا با خودتان.
لينك اين مطلب در آدم برفي ها
لينك اين مطلب در آدم برفي ها

8 نظر:
دو ساله اصلا جشنواره نمیرم و احساس آرامش دارم! از بس که ... بگذریم بهتره !!
لامصب هر چي هم آدم اذيت ميشه يه فيلم خوب مي بيني همه رو فراموش مي كني. امسال 6 يا هفت تا فيلم خوب ديدم كه ارزش زجر كشيدنو داشتن
ehsaseto khoondam o bahash hamrah shodam. thanx hooman jan
ممنون جمال جان
خیلی خوب نوشتی داداش. خیلی قلمت خوبه.
خيلي ممنون حسام جان. بيشتر سر بزن به ما. اون بحثي كه درباره پونيو كرديم خيلي خوب بود
سلام بی معرفت باز خدارو شکر که یه ناهار بهت دادن که از گشنگی در اومدی
اشتباه به عرض رسوندن به خاطر فشار کاری مجبور بودم 5 به بعد برم. در ضمن به جا نیاوردم
ارسال يک نظر