چهارشنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۱

یادداشتی درباره چند فیلم جشنواره 29 فجر



كليشه‌اي ولي واقعي
آينه‌هاي روبه‌رو فيلم شريفي‌ست. فيلم ساختن در مورد موضوعي كه در سينماي داستاني ايران تابوست، مي‌توانست به فيلمي فرمايشي يا برعكس ملودرام و شعاري تبديل شود كه بجز يكي‌دو جا، نشده. فيلم‌ساز رويكردي انساني به مقولة «اسمشو نبر» فيلمش كه زندگي و روحيات ترنس‌سكشوال‌هاست داشته و توانسته بازي‌هاي خوبي از بازيگرانش بگيرد. شايسته ايراني كه در آفسايد جعفر پناهي نقش دختري را بازي مي‌كرد كه مي‌خواست با لباس پسرانه وارد ورزشگاه شود، اين‌جا هم از عهدة نقش مشكلش به‌خوبي برآمده. نقشي كه هيچ مابه‌ازايي در تاريخ سينماي ايران ندارد. آدينه‌اي كه نه زوج است و نه فرد.
 آينه‌هاي روبه‌رو با ديالوگ‌نويسي بهتر مي‌توانست به فيلم تأثيرگذارتري تبديل شود. ديالوگ‌هاي رو و معمولي كه در سكانس‌هاي صحبت آدينه و رعنا سر نماز يا سكانس مشاجرة رعنا با پدر آدينه مي‌شنويم، از بار هنري فيلم كاسته است. فيلم القاكنندة فرهنگ تحمل و كمك به كساني است كه جوري فكر مي‌كنند كه ما نمي‌فهميم و اين بسيار  احترام‌برانگيز است. رعنا جايي از فيلم به آدينه مي‌گويد: «دارم بهت كمك مي‌كنم. اما هنوز اداهاتو نمي‌فهمم.»
كاملاً مشخص است كه براي نوشتن فيلم‌نامه تحقيقات مفصلي دربارة روان‌شناسي ترنس‌سكشوال‌ها و مشكلات عديده‌اي كه آن‌ها در ايران با آن دست‌به‌گريبانند، انجام شده. فيلم به‌درستي خانوادة اين افراد را هدف مي‌گيرد كه در اغلب موارد به‌هيچ‌وجه حاضر به پذيرفتن و كنار آمدن با اين جنبه از خلقت خداوند نيستند. با اين‌كه عمل جراحي اين جور افراد در ايران از همه جاي دنيا راحت‌تر است و حتي شناسنامة جديد هم براي‌شان صادر مي‌شود، خانواده‌هاي مربوطه اين عمل را به رسميت نمي‌شناسند. درست است كه شخصيت پدر در فيلم (با بازي همايون ارشادي) خيلي تك‌بعدي و كليشه‌اي به نظر مي‌رسد، اما متأسفانه واقعيت دارد.
 اميدوارم سكانس موخرة زايد فيلم كه در خارج از كشور مي‌گذرد و مسايلي را كه قبلاً تماشاگر خودش فهميده دوباره به او شيرفهم مي‌كند، در نسخة اكران (اگر اكراني در كار باشد) حذف شود. آن نماي فوق‌العاده كه حين جدايي آدينه از برادرش مي‌بينيم، از جاده‌اي كه پايانش معلوم نيست، مي‌تواند بهترين پايان براي فيلم باشد.
امتیاز من: 6 از 10



سينماي بي‌جان
كوچه‌ملي يكي از بزرگ‌ترين نااميدي‌هاي امسال بود. فيلمي كه با سوژة نوستالژيكش كه دربارة عشق به سينماست، مي‌توانست يك جور سينما پاراديزو باشد؛ البته قياس اين دو فيلم واقعاً مع‌الفارق است. متأسفانه فيلم‌ساز چنان به ايدة نوستالژيك فيلمش دل ‌بسته و چنان به جذابيتش مطمئن بوده كه تمام اصول اولية درام را فراموش كرده و با بي‌منطق‌ترين حوادث و تك‌بعدي‌ترين شخصيت‌ها، فيلم را جلو مي‌برد تا دختر و پسر ماجرا را جلوي پرده بنشاند و 20 دقيقه، مطلقاً بدون هيچ دليلي، فيلم‌هاي قديمي را دوره كنند. آن‌ها دنبال سينمايي مي‌گردند كه نسخه‌اي از طبيعت بي‌جان را در انباري‌اش داشته باشد؛ بعد از بازديد كردن همة سينماهاي ويران‌شدة قديمي مطمئن مي‌شوند كه ديگر اين آخري همان سينمايي‌ست كه به دنبالش هستند و طبيعت بي‌جان حتماً همين‌جاست. اما بدون هيچ دليلي آپاراتچي كهنه‌كار فيلم، فيلم‌هاي توي انباري را يك‌به‌يك براي‌شان نمايش مي‌دهد تا برسند به طبيعت بي‌جان. دختر و پسر هم با بي‌تفاوتي چشم به پرده دوخته‌اند و منتظرند كه فيلمي را كه مي‌دانند در انباري هست روي پرده ببينند. واقعاً در مورد اين سكانس مهم، چه مي‌توان گفت؟
برگرديم به اول ماجرا و ببينيم اصلاً جريان از كجا شروع شده؟ دختري با پسري به طور كاملاً اتفاقي برخورد مي‌كند و كاشف به عمل مي‌آيد كه عكس مادر پسر در كيف دختر است و پدر و مادر آن‌ها عاشق‌هاي دل‌باختة قديمي هستند كه سي‌چهل سال پيش در يك سينما قرار گذاشته‌اند و درست همين امروز!! موعد قرار آن‌هاست. سپس، اين دو به جاي آن‌كه بروند از والدين مربوطه محل سينماي محل قرار را بپرسند، ناگهان تصميم مي‌گيرند خودشان سينما را پيدا كنند و احتمالاً عاشقان قديمي را سورپرايز كنند. اين‌ها همه در حالي‌ست كه هيچ‌كدام از دو جوان فيلم علاقه‌اي به فيلم و سينما ندارند و اصلاً دغدغه‌شان اين جور مسايل نيست. دقيقاً به همين دليل است كه در آن سكانسي كه شرحش رفت و به تماشاي فيلم‌هاي قديمي نشسته‌اند، ذره‌اي گرما و احساس به تماشاگر منتقل نمي‌شود. در يك قياس مع‌الفارق ديگر، به ياد سكانس نهايي سينما پاراديزو مي‌افتيم كه سالواتوره به تماشاي فيلم‌هاي قديمي‌اي كه آلفردو برايش نگه داشته مي‌نشيند. آن‌چه باعث شده اين صحنه تاريخي و فراموش‌نشدني شود و كم‌تر عاشق سينما بتواند بغضش را موقع تماشاي اين فيلم حفظ كند، تنها موسيقي سحرآميز موريكونه نيست. انبوهي از خاطره و حسرت و آرزوهاي پايمال‌شده در نگاه خيس كسي‌ست كه دارد آن تكه‌فيلم‌‌ها را مي‌بيند. اما جوانان كوچه‌ملي چه؟ افرادي كه هيچ تاريخ مشتركي با سينما ندارند و با ديدن تكه‌هاي فيلم، ضربان قلب‌شان تغيير نمي‌كند؟
براي فيلمي كه با هدف بازيابي خاطرات گذشته و مرثيه‌سرايي براي روزهاي خوش ازدست‌رفته ساخته شده، احساسي نبودن و نداشتن گرما يعني تير خلاص. حدس مي‌زنم مي‌شد با مصالح اين فيلم يك مستند عالي و كوبنده دربارة ويران شدن سينماهاي قديمي و از آن بالاتر نابود شدن فرهنگ تماشاي فيلم در دوران معاصر ساخت. ولي متأسفانه در شكل داستاني فعلي، به دليل رعايت نكردن درام و شخصيت‌پردازي، با فيلم بي‌اثري روبه‌روييم.
امتیاز من: 2 از 10


يك كمدي‌رمانتيك جذاب ايراني
مدت‌ها بود در سينماي ايران يك كمدي‌رمانتيك واقعاً خنده‌دار ديده نشده بود. كمدي‌اي كه براي خنداندن تماشاگرش متوسل به ابتذال نشود و از آن طرف واقعاً بخنداند. ورود آقايان ممنوع! از آن فيلم‌هاي كمياب سينماي ماست كه تقريباً هر كاري مي‌خواهد مي‌كند. در حد دل درد گرفتن مي‌خنداند، دلقك‌بازي و لودگي ندارد، بازيگرهاي اصلي درست سر جاي‌شان هستند، داستان فيلم كم نمي‌آورد و تا آخر جذاب است و از همه مهم‌تر به شعور بيننده توهين نمي‌كند. (ظاهراً آن قدر فيلم توهين‌آميز ديده‌ايم كه توهين نكردن يك عامل مثبت به حساب مي‌آيد.)
رامبد جوان با فيلم‌نامة نبوغ‌آميز و پر از جزيياتي كه پيمان قاسم‌خاني نوشته، نسبت به فيلم قبلي‌اش پيشرفت چشم‌گيري داشته و توانسته انسجام روايي درستي به فيلمش بدهد. شوخي‌هايي كه حتي روي كاغذ هم خنده‌دار هستند، با اجراي درست فيلم‌ساز خنده‌دارتر هم شده‌اند. يكي از مهم‌ترين عوامل اين اجراي درست، انتخاب صحيح و هدايت درست بازيگران است. رضا عطاران با اين‌كه انبوهي از نقش‌هاي طنز و شبه‌طنز و كمدي و شبه‌كمدي در كارنامه دارد، در اين‌جا درست سر جايش است و بازي كنترل‌شده‌اش يكي از برگ‌هاي برندة فيلم است. اصلاً نمي‌توان بازيگر ديگري را در نقش معلم شيمي دست‌‌وپاچلفتي تصور كرد. اما غافل‌گيري در تيم بازيگران ورود آقايان ممنوع!، بي‌شك ويشكا آسايش و ماني حقيقي هستند كه چنان مسلط و راحت در نقش‌هاي‌شان فرو رفته‌اند كه انگار سال‌هاست دارند كمدي بازي مي‌كنند. به‌شخصه اميدوارم هر دو آن‌ها را در كمدي‌هاي‌ بيش‌تري ببينم.
عمدة شوخي‌هاي فيلم حول محور جذاب كل‌كل زن‌ها و مردها مي‌چرخد. كمدي فيلم مثل يك بندباز ماهر بر روي خط‌قرمزها راه مي‌رود و تصاويري به‌يادماندني مي‌آفريند. مثل مسواك زدن آسايش بعد از بيدار شدن از خواب يا سكانس روده‌بركنندة عطاران و آسايش در اتومبيل كه درخواست استخدام عطاران با درخواست ازدواج اشتباه گرفته مي‌شود. نكتة جالب هم اين‌جاست كه اين شوخي‌ها نگاهي بي‌طرفانه به هر دو جنس دارد و نقاط قوت و ضعف هر دو طرف را به چالش مي‌كشد.
فيلم‌نامه‌نويس و كارگردان آن قدر (و به‌درستي) به نتيجة كارشان ايمان داشته‌اند، كه پايان قراردادي فيلم را تغيير داده‌اند و قوانين ازلي/ ابدي و جهان‌شمول كمدي‌رمانتيك‌ها را شكسته‌اند و با توقعات تماشاگر بازي كرده‌اند. اين ساختارشكني توي ذوق نمي‌زند كه هيچ، به يكي از نقاط قوت فيلم هم تبديل شده و يكي از بهترين ديالوگ‌هاي فيلم (كه آخرين ديالوگ فيلم هم هست) را شكل داده: «ديگه چه خبر؟»
در انتها به عنوان يك تحصيل‌كردة شيمي از آقاي قاسم‌خاني متشكرم كه به اين سادگي و همه‌فهمي اصول شيمي را در قالب شوخي‌هاي فيلم‌نامه‌اش ريخته و با وفاداري كامل به اصول علمي، به گسترش و محبوبيت اين شيمي نازنين كمك كرده است.
امتیاز من: 7 از 10


آرمان‌هاي ازدست‌رفته
سيزده 59 اثري نيست كه از سازندة فيلم كم‌نظير و به‌يادماندني چند كيلو خرما براي مراسم تدفين انتظار داشته باشيم. البته سامان سالور در سكانس خوب اوليه نشان مي‌دهد كه متخصص كار با امكانات كم است و تقريباً با هيچ، يك سكانس اكشن هيجان‌انگيز كه يادآور نجات سرباز رايان است، ساخته. او توانسته با حركات دوربين، زوم و اسلوموشن، جاي خالي جلوه‌هاي ويژة گستردة ميداني را پر كند. به‌خصوص آن انفجار نهايي كه انعكاس آتش و نور را در چشم حاج سيدپرويز مي‌بينيم، نشان مي‌دهد كه گاهي امكانات نداشتن مي‌تواند باعث شكوفا شدن خلاقيت شود.
اما بعد از اين سكانس اوليه، ريتم فيلم كند مي‌شود و با طمأنينه داستانش را بازگو مي‌كند. ايدة فيلم بازي كردن و بازسازي گذشته، با حضور بازيگر و كارگردان براي كسي كه 20 سال در كما بوده خوب است، اما بي‌سرانجام رها مي‌شود. ايدة بهتر فيلم، تقابل اين شخص بيدارشده از كماي بيست‌ساله با محيط اطرافش است. در شكل معمول اين آدم بايد شوكه بشود و به خاطر از دست رفتن ارزش‌هاي جنگ مرثيه سر بدهد. اما مسأله اين‌جاست كه سيزده 59 بدون آن‌كه بخواهد خشونت يا جنگ‌طلبي را تقديس كند، نگاهي كاملاً انساني به آدم‌هاي زخم‌خورده از جنگ دارد. غم شخصيت‌هاي فيلم از دست رفتن آرمان‌ها و اعتقادات‌شان با گذر زمان است، نه از بين رفتن ارزش‌هاي جنگ. آن‌ها در گذشته به صداقت‌ها و يك‌رنگي‌هايي ايمان داشته‌اند كه در حال حاضر هيچ اثري از آن‌ها باقي نمانده. بر اين اساس غربت سيد با محيط جديد، با غربت هم‌رزمان سابقش كه در كما نبوده‌اند، و حتي غربت بقية اطافيانش، فرق زيادي نمي‌كند.
سيزده 59 از نظر احساسات‌گرايي كم‌وكسري ندارد و حتي گاهي مثل سكانس نهايي حضور سيد بر لبة پرتگاه، زياده‌روي هم مي‌كند. اما در مجموع فيلم تأثيرگذاري‌ست كه بازي مثل هميشه خوب پرويز پرستويي، به جان‌دار بودنش كمك زيادي كرده است. برگ برندة بازيگري فيلم مهران احمدي‌ست كه نقش يك رزمندة تزريقي را بازي مي‌كند. نقشي كه در سينماي ايران با اين شدت و واقعيت، اگر نگوييم بي‌نظير، كم نظير است. ديده‌باني كه جبر زمانه و محيطش باعث شده بر خلاف ميلش تن به اعتياد بدهد و خودآگاهانه شمايلي را كه در زمان جنگ داشته ويران كند. البته همة دوستان سابق سيد از آرمان‌ها و خواسته‌هاي‌شان دور افتاده‌اند؛ فيلم هم بدون اين‌كه راه‌حلي ارائه بدهد، تصويرگر اين موقعيت است. 
امتیاز من: 6 از 10


بر لبة ايوان تنهايي
چيزهايي هست كه نمي‌دانيم، اما وجود دارند. آدم‌هايي دوروبرمان وجود دارند كه از زنده بودن فقط نفس كشيدن براي‌شان باقي مانده و با از دست رفتن آرمان‌ها و آرزوهاي‌شان، نه توان ماندن دارند و نه پايي براي رفتن. نه مي‌توانند با محيطي كه با آن به‌شدت نامأنوسند ارتباط برقرار كنند و نه ديگر توان آن را دارند كه محيط خود را به شكلي كه دوست دارند دربياورند.
چيزهايي هست كه نمي‌داني دربارة يك رانندة تاكسي منزوي و كم‌حرف شب‌كار است. اولين چيزي كه به ذهن مي‌رسد، به‌درستي راننده تاكسي اسكورسيزي كبير است. (حتي در خود فيلم هم با ظرافت به راننده تاكسي اداي دين مي‌شود) اما فرق بزرگ ماجرا اين‌جاست كه هر چه‌قدر تراويس بيكل عمل‌گرا و ايده‌آليست است و در انتظار معجزه نشسته، علي چيزهايي هست كه نمي‌داني منفعل، درون‌گرا و بي‌آرمان است و ديگر اميدش به معجزه را هم از دست داده. او با اين‌كه در سال‌هاي دانشگاه مي‌خواسته دنيا را زير و رو كند، به دليل جبر محيط سال‌هاست به غار تنهايي‌اش خزيده و دليلي براي بيرون آمدن از آن نمي‌بيند.
اما وقتي رگه‌هايي از عشق در وجودش شروع به جوشيدن مي‌كند، مجبور مي‌شود به لبة غارش بيايد. اين عشق مي‌تواند از طرف هر يك از دو زني باشد كه با آن‌ها صميمي است (كاراكترهاي مهتاب كرامتي و ليلا حاتمي)، اما مهم اين است كه حتي در بدترين اوضاع و نااميدكننده‌ترين شرايط، هنوز اين قدرت عشق است كه مي‌تواند تكاني هرچند كوچك به علي بدهد.
فيلم يك سكانس پرحس‌و‌حال دارد در يكي از نقاط مرتفع تهران و كنار آتش كه فراموش‌نشدني‌ست. تصويربرداري چشم‌نواز هومن بهمنش به‌خصوص از شب‌هاي تهران و ديالوگ‌نويسي تروتازه و به‌دور از تفرعن فيلم، وجوه مثبت ديگر فيلم هستند. نكتة جالب ديگر اسم فيلم است كه الحق بهترين اسمي است كه مي‌شد برايش انتخاب كرد.
فردين صاحب‌الزماني آن طور كه در جلسة مطبوعاتي فيلم گفت، خودش آدم افسرده‌اي است و شايد به همين دليل است كه توانسته تا اين حد ملموس و باورپذير رفتار و احوالات كاراكتر كم‌كنش فيلمش را دربياورد. چيزهايي هست كه نمي‌داني يكي از فيلم‌هاي خوب جشنوارة امسال بود و نگارنده بي‌صبرانه منتظر ديدن كارهاي بعدي فردين صاحب‌الزماني است. 
امتیاز من: 7 از 10


2 نظر:

پونیو گفت...

چیزهایی هست که نمیدانی به حق برازنده ترین نام برای این فیلم بود. روند در اومدن علی از لاکش هر چند کند بود و هرچند کارکتری مثل علی رو دوست ندارم اما فیلمو خیلی دوست داشتم مخصوصا که در یادداشتت گفتی که خود کارگردان گفته آدم افسرده یی هست و همین پاسخ علامت سوال ذهن من بود

هومن داودی گفت...

آره. به یک سری که برنامه ریزی شده تو کنفرانس بهش گیر دادن که این چیه ساختی و این آدمها اصلا تو جامعه ما نیستن و ما جامعه ای پر از امید داریم این جواب رو داد. و چقدر جوابش به دلم نشست.