پنجشنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۱

اسباب كشي

سلام به همه دوستان و خوانندگان ويكرپارك. اين آخرين پست اين وبلاگه و از اين به بعد در سايتم خواهم نوشت. منتظر همه تون هستم.
http://www.homandavoodi.com/ 

دوشنبه ۱۸ آوریل ۲۰۱۱

یکشنبه ۳ آوریل ۲۰۱۱

ده فيلم برتر سال 2010


حال‌مان خوب است، چون حال سينما خوب است
چند ماهي‌ست كه سال 2010 ميلادي به پايان رسيده و اين‌جانب هم به دلايل واضح و مبرهن با چند ماه تأخير توانستم فيلم‌هاي مهم سال را ببينم و ده فيلم برتر سال را انتخاب كنم. خوش‌بختانه امسال فيلم‌هاي خوب زياد بود و انتخاب را كمي مشكل مي‌كرد. اول تأسف‌ها: فيلم آخر كوئن‌هاي عزيز (شهامت واقعي) يك وسترن كلاسيك و ساده بود كه در بهترين حالت به درد يك بار ديدن مي‌خورد. در انيميشن جديد سيلوين شومه (شعبده‌باز) كه تمام آثار قبلي‌اش را به‌شدت دوست دارم، خبري از نگاه تند و گزندة انتقادي خاصش نيست و فيلمي به‌دور از جذابيت ساخته. شبكة اجتماعي فينچر را دوست ندارم جزو فيلم‌هاي ديگرش قرار بدهم، چون كاملاً بر خلاف همة آثار ديگرش بسيار پرگو، بي‌هدف و ملالت‌بار است. فيلم ديويد او. راسل (مبارز) هم به شدت تكراري و كهنه است و ظاهراً بايد قبول كنيم كه سه پادشاه يك استثنا بوده است. و اما بهترين‌هاي سال كه پنج‌تاي اولش به‌ترتيب است و پنج‌تاي بعد بدون ترتيب:

1.     تلقين (Inception): انگار بايد عادت كنيم كه كريستوفر نولان با هر فيلمش حدومرز ژانري كه در آن كار مي‌كند را گسترش مي‌دهد. تلقين نوع جديدي از فيلم ديدن و تجربه منحصربه‌فردي از مواجهه با سينماست. فيلمي كه با جادويي كه لابه‌لاي تصاوير و داستانش نهفته بيننده را وادار مي‌كند كه انديشه‌اش را به كار بيندازد تا از با كشف جزيياتي در سطوح زيرينش، لذتي كم‌نظير را تجربه كند. مسلماً درك كردن كامل تمام جنبه‌هاي پنج روايت هم‌زمان، به‌سادگيو همان بار اول ممكن نيست.

2.     جزيرة شاتر (Shutter Island): مارتين اسكورسيزي كبير با اين فيلم ثابت مي‌كند كه فقط متخصص درام‌هاي گنگستري شهري نيست و با ادغام كردن ژانرهايي مثل وحشت، نوآر، معمايي و تريلر، اثري ساخته كه از اول تا آخر نفس را در سينه حبس مي‌كند و مثل تلقين بايد چند بار دوره‌اش كرد تا جزييات پنهانش را كشف كرد. اي‌كاش كساني كه به جاي فيلم با فيلم‌ساز برخورد مي‌كنند، بدون تعصب جزيرة شاتر را مي‌ديدند تا عشقي را كه مارتي در فيلمش ريخته به آن‌ها هم منتقل مي‌شد.

3.     قوي سياه (Black Swan): باز هم آرونوفسكي محبوب ما از يك سوژة كمابيش تكراري يك شاهكار بيرون كشيده. از آن فيلم‌هايي كه تركيب صدا و نور و بازيگرانش از همان سكانس اول بيينده را ميخكوب مي‌كند و مجبورش مي‌كند تا آخر از پاي فيلم جم نخورد. ناتالي پورتمن به شكلي تحسين‌برانگيز و حتي هراس‌آور در كاراكتر نمايشي‌اش غرق شده و اسكار كم‌ترين پاداشش براي بازي در اين فيلم بود.

4.     بزن بهادر (Kick Ass): هجويه‌اي پست‌مدرن و بازيگوشانه و از ابرقهرمان‌هاي كميك‌بوكي. فيلم هر كاري مي‌خواهد مي‌كند؛ مي‌خنداند، به هيجان مي‌آورد و به گريه مي‌اندازد. اين فيلم تعريف جديدي از ابرقهرمان ارائه مي‌دهد و او را تا حد يك نوجوان بي‌دست‌وپا كه عقده‌هاي جنسي و البته قلب رئوفي دارد، تنزل مي‌دهد. استعاره‌هايي كه فيلم از دنياي فانتزي‌اش جابه‌جا تحويل‌مان مي‌دهد، به‌راحتي در دنياي واقعي قابل شناسايي است.

5.     ولنتاين غم‌انگيز (Blue Valentine): اين يكي فيلمي به‌شدت احساسي و گرم و به قول معروف «دلي» است. روايت هم‌زمان شكل‌گيري يك عشق و از بين رفتنش. در هر دو روايت فرازوفرودهايي تكان‌دهنده وجود دارد كه نگه داشتن بغض فروخورده در برابرشان به كار طاقت‌فرسايي تبديل مي‌شود. دو بازيگر اصلي فيلم (رايان گاسلينگ و ميشله ويليامز) كاري كرده‌اند كارستان و چنان در نقش شان غرق شده‌اند كه لحظه‌اي به واقعي بودن كاراكترهاي‌شان شك نمي‌كنيد.

6.     جك به قايق‌سواري مي‌رود (Jack Goes Boating): فيليپ سيمور هافمن با اولين فيلمش ثابت مي‌كند نه‌تنها بازيگر بزرگي‌ست و به پختگي رسيده، كارگردان خوبي هم هست. جك... عاشقانه‌اي‌ست متين و گرم كه مسائلي را دربارة فلسفة رابطة زن و مرد، خيانت و گذشت مطرح مي‌كند كه تماشاگرش را به تفكر درباره‌شان وامي‌دارد. موسيقي متن شنيدني اين فيلم مثل ولنتاين غم‌انگيز كار گروه گريزلي بير (Grizzly Bear) است كه در عمق فيلم نفوذ كرده و نقش مهمي در فضاي به‌شدت دوست‌داشتني و دست‌يافتني فيلم دارد.

7.     داستان اسباب‌بازي 3 (Toy Story 3): پيكسار هم‌چنان در اوج است و ثابت مي‌كند مي‌شود بر خلاف تقريباً همة آن‌چه در تاريخ اتفاق افتاده، قسمت سوم يك تريلوژي سينمايي از دو قسمت اولش هم جذاب‌تر و هوشمندانه‌تر باشد. در اين قسمت اسباب‌بازي‌ها درگير يك جور بحران هويت شده‌اند و نمي‌دانند حالا كه صاحب‌شان بزرگ شده و ديگر اصلاً نيازي به بازي كردن با اسباب‌بازي ندارد، بايد نياز خود به بازي شدن! را چه‌گونه برطرف كنند.

8.     استخوان زمستاني (Winter's Bone): اين‌جا هم يك ايدة داستاني تكراري داريم كه به لطف فضاسازي عالي در كوهستان‌هاي شمالي آمريكا و بازي فوق‌العادة بازيگران به فيلمي گيرا و پرتنش تبديل شده. قهرمان اصلي فيلم كه دختري تنها و نوجوان است، در ميان آدم‌هايي بي‌محبت و بي‌رحم به دنبال حفظ خانواده و ارزش‌هايش است؛ آن هم خانواده‌اي كه تقريباً از هم پاشيده. در اين بين حتي خود خانه هم در حال از دست رفتن است.

9.     نويسندة پشت پرده (The Ghost Writer): رومن پولانسكي كبير دوباره با يك فيلم قَدَر بازگشته. تريلري سياسي و معمايي كه با كارگرداني استادانة فيلم‌ساز، موفق به خلق فضايي خفقان‌آور و هيجان‌انگيز مي‌شود. رويكرد سرخوشانه و گاهي طنازانة فيلم، برگ برنده‌اش است و اجازه نمي‌دهد انبوه اشارات مستقيم و غيرمستقيم فيلم به جريان‌هاي سياسي روز، حالت شعاري به فيلم بدهند.

10. 127 ساعت (127 Hours): خوش‌بختانه دني بويل با گرفتن اسكاري كه به‌هيچ‌وجه حقش نبود (براي ميليونر زاغه‌نشين) راهش را گم نكرده و فيلمي دشوار و دور از ذهن ساخته كه راحت و با لذت مي‌شود نگاهش كرد. داستان 127 ساعت گير افتادن يك كوهنورد در جايي كه مطلقاً هيچ‌كس به كمكش نخواهد آمد. بويل با يك كارگرداني پويا و يك موسيقي متن شنيدني و به‌جا، اين سوژة به‌ظاهر فيلم‌نشدني را به يك اكشن يك‌نفره تبديل كرده و توانسته يك بازي به‌يادماندني از جيمز فرانكو در نقش كوهنورد بداقبال بگيرد.

لینک این مطلب در آدم برفی ها 

پنجشنبه ۳۱ مارس ۲۰۱۱

دعوت به تماشای جدایی نادر از سیمین

اواخر تعطیلات نوروز است و دهه جدیدی در تاریخ ما آغاز شده است. پیش از همه نوروزتان مبارک و بعد نوروز امسال برای من مساویست آخرین شاهکار اصغر فرهادی عزیز. جدایی نادر از سیمین که روح زمانه و اقلیمی که در آن زندگی می کنیم بازتاب می دهد. تا به حال دو بار دیدمش اما حرفهای بیشتر را می گذارم برای وقتی که دوباره دیدمش. تا آن موقع کمترین کاری که می توانم بکنم دعوت به دیدن این فیلم اندیشمند، تاثیرگذار و جادویی است که سه خرس اصلی جشنواره برلین امسال را به دست آورده است.




شنبه ۲۶ مارس ۲۰۱۱

بهترین فیلمی که در سال 1389 دیدم


در ستایش اینسپشن
بهترین فیلمی که در سال ۱۳۸۹ دیدم، بی‌شک اینسپشن یا همان تلقین بود. (البته با فاصله‌ای خیلی کم جزیرة شاتر قرار دارد.) چون این مطلب یک جور بهاریه است نمی‌خواهم فلسفه‌بافی کنم و دلایل و تحلیل برایش بیاورم. دیدن این فیلم به‌شدت تکانم داد. تا دو هفته بعدش نتوانستم هیچ فیلم دیگری نگاه کنم. چون هر فیلم دیگری را می‌خواستم ببینم، مدام تصاویر مبهوت‌کنندة فیلم و سرانجام کاب را می‌دیدم و دیدم خیلی بی‌انصافی است با این وضعیت فیلم دیگری را ببینم. آخر چه‌گونه می‌شود با این وضعیت ارتباط بی‌واسطه‌ای با فیلم دیگری برقرار کرد. پس آستین‌ها را بالا زدم و چندین‌وچند بار دیگر اینسپشن را دیدم تا عطشم فرو نشست.
به شکلی اعجاب‌انگیز هر بار که این فیلم کریستوفر نولان را می‌دیدم، مثل تقریباً اکثر آثارش، چیز جدیدی می‌گرفتم و حظش را می‌بردم. همین طور با خودمان خوش بودیم که چشم‌مان به جمال نوشته‌های دوستان منتقد روشن شد و برق سه‌فازمان پرید. با کمال تعجب چنان حمله‌های شدیدی به این فیلم شد که به پست‌ترین و مبتذل‌ترین فیلم‌های وطنی نشد. کریستوفر نولان در حد تصاویر متحرک‌سازان شانه‌تخم‌مرغی (فیلم‌های کمدی عامه‌پسند سابق) پایین آمد و درهای بهشت برایش یکی‌یکی بسته شد. طرف‌داران فیلم هم که من و امثال من باشیم، به جوگیری و نشئگی و بلاهت، مستقیم و غیرمستقیم، محکوم شدیم و من آخر نفهمیدم جوگیر شدن بر اثر دیدن یک فیلم و نشئه شدن با آن کجایش اشکال دارد؟ اصلاً مگر غیر از این است که به سینما می‌رویم و فیلم می‌بینم تا تحت تأثیر قرارمان دهد و به قول معروف بگیردمان و لحظاتی هرچند کوتاه و زودگذر ولی باارزش، از دنیا و مافیها دور بشویم؟ همة منتقدانی که از جادوی سینمای کلاسیک حرف می‌زنند (به‌خصوص پیش‌کسوت‌ترها که تاج سر ما هستند)، مگر از چیزی بجز همین تحت تأثیر افراطی قرار گرفتن با دیدن یک فیلم حرف می‌زنند؟ این‌که شب‌ و روزت بشود فکر کردن به یک فیلم و جزییات و تصاویرش، و نتوانی هر کسی را که می‌بینی دربارة فیلم حرف نزنی؟ شب‌ها خوابش را ببینی و روزها خیالش را. بین فیلم‌ها دنبال یک فیلم خیلی خوب دیگر بگردی تا با دیدنش از جو بیرون بیایی؟
خلاصه این حمله‌های بی‌سابقه به نولان عزیز که به هر حال هیچ جور دستش به ما نمی‌رسد، یک جورایی ناجوانمردانه می‌زد. تازه آن هم فیلمی که هرچه نباشد از لحاظ تکنیکی و فنی درجه‌یک است. از همه بدتر قیاس نولان با بونوئل و تارکوفسکی کبیر است. نمی‌خواهم بگویم کدام‌شان بهترند، می‌خواهم بگویم که قیاس بین آن‌ها از اساس اشتباه است. مجموع فروش فیلم‌هایی که بونوئل و تارکوفسکی ساخته‌اند، به اندازة یک‌دهم فروش فقط یک فیلم نولان نیست. پرفروش بودن هرگز به معنی خوب بودن یک فیلم نیست، بلکه می‌خواهم بگویم نمی‌شود با همان متر و معیاری که به فیلم‌های تارکوفسکی نگاه می‌کنیم، به بلاک‌باستری مثل اینسپشن نگاه کنیم. هر کدام از این‌ها دنیای مخصوص به خود دارند و زیبایی‌شناسی مخصوص به خود.
از این نوشته نتیجه می‌گیریم! که اگر با تعاریف بالا جوگیری این است، بنده با افتخار اعلام می‌کنم که به شکلی بسیار جوگیرانه، اینسپشن را به عنوان بهترین فیلم سال که هیچ، یکی از ده فیلم برتر عمرم انتخاب می‌کنم. همین الان هم که درباره‌اش نوشتم، حس می‌کنم خمار شدم. با اجازه بروم نشئه کنم .

چهارشنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۱

یادداشتی درباره چند فیلم جشنواره 29 فجر



كليشه‌اي ولي واقعي
آينه‌هاي روبه‌رو فيلم شريفي‌ست. فيلم ساختن در مورد موضوعي كه در سينماي داستاني ايران تابوست، مي‌توانست به فيلمي فرمايشي يا برعكس ملودرام و شعاري تبديل شود كه بجز يكي‌دو جا، نشده. فيلم‌ساز رويكردي انساني به مقولة «اسمشو نبر» فيلمش كه زندگي و روحيات ترنس‌سكشوال‌هاست داشته و توانسته بازي‌هاي خوبي از بازيگرانش بگيرد. شايسته ايراني كه در آفسايد جعفر پناهي نقش دختري را بازي مي‌كرد كه مي‌خواست با لباس پسرانه وارد ورزشگاه شود، اين‌جا هم از عهدة نقش مشكلش به‌خوبي برآمده. نقشي كه هيچ مابه‌ازايي در تاريخ سينماي ايران ندارد. آدينه‌اي كه نه زوج است و نه فرد.
 آينه‌هاي روبه‌رو با ديالوگ‌نويسي بهتر مي‌توانست به فيلم تأثيرگذارتري تبديل شود. ديالوگ‌هاي رو و معمولي كه در سكانس‌هاي صحبت آدينه و رعنا سر نماز يا سكانس مشاجرة رعنا با پدر آدينه مي‌شنويم، از بار هنري فيلم كاسته است. فيلم القاكنندة فرهنگ تحمل و كمك به كساني است كه جوري فكر مي‌كنند كه ما نمي‌فهميم و اين بسيار  احترام‌برانگيز است. رعنا جايي از فيلم به آدينه مي‌گويد: «دارم بهت كمك مي‌كنم. اما هنوز اداهاتو نمي‌فهمم.»
كاملاً مشخص است كه براي نوشتن فيلم‌نامه تحقيقات مفصلي دربارة روان‌شناسي ترنس‌سكشوال‌ها و مشكلات عديده‌اي كه آن‌ها در ايران با آن دست‌به‌گريبانند، انجام شده. فيلم به‌درستي خانوادة اين افراد را هدف مي‌گيرد كه در اغلب موارد به‌هيچ‌وجه حاضر به پذيرفتن و كنار آمدن با اين جنبه از خلقت خداوند نيستند. با اين‌كه عمل جراحي اين جور افراد در ايران از همه جاي دنيا راحت‌تر است و حتي شناسنامة جديد هم براي‌شان صادر مي‌شود، خانواده‌هاي مربوطه اين عمل را به رسميت نمي‌شناسند. درست است كه شخصيت پدر در فيلم (با بازي همايون ارشادي) خيلي تك‌بعدي و كليشه‌اي به نظر مي‌رسد، اما متأسفانه واقعيت دارد.
 اميدوارم سكانس موخرة زايد فيلم كه در خارج از كشور مي‌گذرد و مسايلي را كه قبلاً تماشاگر خودش فهميده دوباره به او شيرفهم مي‌كند، در نسخة اكران (اگر اكراني در كار باشد) حذف شود. آن نماي فوق‌العاده كه حين جدايي آدينه از برادرش مي‌بينيم، از جاده‌اي كه پايانش معلوم نيست، مي‌تواند بهترين پايان براي فيلم باشد.
امتیاز من: 6 از 10



سينماي بي‌جان
كوچه‌ملي يكي از بزرگ‌ترين نااميدي‌هاي امسال بود. فيلمي كه با سوژة نوستالژيكش كه دربارة عشق به سينماست، مي‌توانست يك جور سينما پاراديزو باشد؛ البته قياس اين دو فيلم واقعاً مع‌الفارق است. متأسفانه فيلم‌ساز چنان به ايدة نوستالژيك فيلمش دل ‌بسته و چنان به جذابيتش مطمئن بوده كه تمام اصول اولية درام را فراموش كرده و با بي‌منطق‌ترين حوادث و تك‌بعدي‌ترين شخصيت‌ها، فيلم را جلو مي‌برد تا دختر و پسر ماجرا را جلوي پرده بنشاند و 20 دقيقه، مطلقاً بدون هيچ دليلي، فيلم‌هاي قديمي را دوره كنند. آن‌ها دنبال سينمايي مي‌گردند كه نسخه‌اي از طبيعت بي‌جان را در انباري‌اش داشته باشد؛ بعد از بازديد كردن همة سينماهاي ويران‌شدة قديمي مطمئن مي‌شوند كه ديگر اين آخري همان سينمايي‌ست كه به دنبالش هستند و طبيعت بي‌جان حتماً همين‌جاست. اما بدون هيچ دليلي آپاراتچي كهنه‌كار فيلم، فيلم‌هاي توي انباري را يك‌به‌يك براي‌شان نمايش مي‌دهد تا برسند به طبيعت بي‌جان. دختر و پسر هم با بي‌تفاوتي چشم به پرده دوخته‌اند و منتظرند كه فيلمي را كه مي‌دانند در انباري هست روي پرده ببينند. واقعاً در مورد اين سكانس مهم، چه مي‌توان گفت؟
برگرديم به اول ماجرا و ببينيم اصلاً جريان از كجا شروع شده؟ دختري با پسري به طور كاملاً اتفاقي برخورد مي‌كند و كاشف به عمل مي‌آيد كه عكس مادر پسر در كيف دختر است و پدر و مادر آن‌ها عاشق‌هاي دل‌باختة قديمي هستند كه سي‌چهل سال پيش در يك سينما قرار گذاشته‌اند و درست همين امروز!! موعد قرار آن‌هاست. سپس، اين دو به جاي آن‌كه بروند از والدين مربوطه محل سينماي محل قرار را بپرسند، ناگهان تصميم مي‌گيرند خودشان سينما را پيدا كنند و احتمالاً عاشقان قديمي را سورپرايز كنند. اين‌ها همه در حالي‌ست كه هيچ‌كدام از دو جوان فيلم علاقه‌اي به فيلم و سينما ندارند و اصلاً دغدغه‌شان اين جور مسايل نيست. دقيقاً به همين دليل است كه در آن سكانسي كه شرحش رفت و به تماشاي فيلم‌هاي قديمي نشسته‌اند، ذره‌اي گرما و احساس به تماشاگر منتقل نمي‌شود. در يك قياس مع‌الفارق ديگر، به ياد سكانس نهايي سينما پاراديزو مي‌افتيم كه سالواتوره به تماشاي فيلم‌هاي قديمي‌اي كه آلفردو برايش نگه داشته مي‌نشيند. آن‌چه باعث شده اين صحنه تاريخي و فراموش‌نشدني شود و كم‌تر عاشق سينما بتواند بغضش را موقع تماشاي اين فيلم حفظ كند، تنها موسيقي سحرآميز موريكونه نيست. انبوهي از خاطره و حسرت و آرزوهاي پايمال‌شده در نگاه خيس كسي‌ست كه دارد آن تكه‌فيلم‌‌ها را مي‌بيند. اما جوانان كوچه‌ملي چه؟ افرادي كه هيچ تاريخ مشتركي با سينما ندارند و با ديدن تكه‌هاي فيلم، ضربان قلب‌شان تغيير نمي‌كند؟
براي فيلمي كه با هدف بازيابي خاطرات گذشته و مرثيه‌سرايي براي روزهاي خوش ازدست‌رفته ساخته شده، احساسي نبودن و نداشتن گرما يعني تير خلاص. حدس مي‌زنم مي‌شد با مصالح اين فيلم يك مستند عالي و كوبنده دربارة ويران شدن سينماهاي قديمي و از آن بالاتر نابود شدن فرهنگ تماشاي فيلم در دوران معاصر ساخت. ولي متأسفانه در شكل داستاني فعلي، به دليل رعايت نكردن درام و شخصيت‌پردازي، با فيلم بي‌اثري روبه‌روييم.
امتیاز من: 2 از 10


يك كمدي‌رمانتيك جذاب ايراني
مدت‌ها بود در سينماي ايران يك كمدي‌رمانتيك واقعاً خنده‌دار ديده نشده بود. كمدي‌اي كه براي خنداندن تماشاگرش متوسل به ابتذال نشود و از آن طرف واقعاً بخنداند. ورود آقايان ممنوع! از آن فيلم‌هاي كمياب سينماي ماست كه تقريباً هر كاري مي‌خواهد مي‌كند. در حد دل درد گرفتن مي‌خنداند، دلقك‌بازي و لودگي ندارد، بازيگرهاي اصلي درست سر جاي‌شان هستند، داستان فيلم كم نمي‌آورد و تا آخر جذاب است و از همه مهم‌تر به شعور بيننده توهين نمي‌كند. (ظاهراً آن قدر فيلم توهين‌آميز ديده‌ايم كه توهين نكردن يك عامل مثبت به حساب مي‌آيد.)
رامبد جوان با فيلم‌نامة نبوغ‌آميز و پر از جزيياتي كه پيمان قاسم‌خاني نوشته، نسبت به فيلم قبلي‌اش پيشرفت چشم‌گيري داشته و توانسته انسجام روايي درستي به فيلمش بدهد. شوخي‌هايي كه حتي روي كاغذ هم خنده‌دار هستند، با اجراي درست فيلم‌ساز خنده‌دارتر هم شده‌اند. يكي از مهم‌ترين عوامل اين اجراي درست، انتخاب صحيح و هدايت درست بازيگران است. رضا عطاران با اين‌كه انبوهي از نقش‌هاي طنز و شبه‌طنز و كمدي و شبه‌كمدي در كارنامه دارد، در اين‌جا درست سر جايش است و بازي كنترل‌شده‌اش يكي از برگ‌هاي برندة فيلم است. اصلاً نمي‌توان بازيگر ديگري را در نقش معلم شيمي دست‌‌وپاچلفتي تصور كرد. اما غافل‌گيري در تيم بازيگران ورود آقايان ممنوع!، بي‌شك ويشكا آسايش و ماني حقيقي هستند كه چنان مسلط و راحت در نقش‌هاي‌شان فرو رفته‌اند كه انگار سال‌هاست دارند كمدي بازي مي‌كنند. به‌شخصه اميدوارم هر دو آن‌ها را در كمدي‌هاي‌ بيش‌تري ببينم.
عمدة شوخي‌هاي فيلم حول محور جذاب كل‌كل زن‌ها و مردها مي‌چرخد. كمدي فيلم مثل يك بندباز ماهر بر روي خط‌قرمزها راه مي‌رود و تصاويري به‌يادماندني مي‌آفريند. مثل مسواك زدن آسايش بعد از بيدار شدن از خواب يا سكانس روده‌بركنندة عطاران و آسايش در اتومبيل كه درخواست استخدام عطاران با درخواست ازدواج اشتباه گرفته مي‌شود. نكتة جالب هم اين‌جاست كه اين شوخي‌ها نگاهي بي‌طرفانه به هر دو جنس دارد و نقاط قوت و ضعف هر دو طرف را به چالش مي‌كشد.
فيلم‌نامه‌نويس و كارگردان آن قدر (و به‌درستي) به نتيجة كارشان ايمان داشته‌اند، كه پايان قراردادي فيلم را تغيير داده‌اند و قوانين ازلي/ ابدي و جهان‌شمول كمدي‌رمانتيك‌ها را شكسته‌اند و با توقعات تماشاگر بازي كرده‌اند. اين ساختارشكني توي ذوق نمي‌زند كه هيچ، به يكي از نقاط قوت فيلم هم تبديل شده و يكي از بهترين ديالوگ‌هاي فيلم (كه آخرين ديالوگ فيلم هم هست) را شكل داده: «ديگه چه خبر؟»
در انتها به عنوان يك تحصيل‌كردة شيمي از آقاي قاسم‌خاني متشكرم كه به اين سادگي و همه‌فهمي اصول شيمي را در قالب شوخي‌هاي فيلم‌نامه‌اش ريخته و با وفاداري كامل به اصول علمي، به گسترش و محبوبيت اين شيمي نازنين كمك كرده است.
امتیاز من: 7 از 10


آرمان‌هاي ازدست‌رفته
سيزده 59 اثري نيست كه از سازندة فيلم كم‌نظير و به‌يادماندني چند كيلو خرما براي مراسم تدفين انتظار داشته باشيم. البته سامان سالور در سكانس خوب اوليه نشان مي‌دهد كه متخصص كار با امكانات كم است و تقريباً با هيچ، يك سكانس اكشن هيجان‌انگيز كه يادآور نجات سرباز رايان است، ساخته. او توانسته با حركات دوربين، زوم و اسلوموشن، جاي خالي جلوه‌هاي ويژة گستردة ميداني را پر كند. به‌خصوص آن انفجار نهايي كه انعكاس آتش و نور را در چشم حاج سيدپرويز مي‌بينيم، نشان مي‌دهد كه گاهي امكانات نداشتن مي‌تواند باعث شكوفا شدن خلاقيت شود.
اما بعد از اين سكانس اوليه، ريتم فيلم كند مي‌شود و با طمأنينه داستانش را بازگو مي‌كند. ايدة فيلم بازي كردن و بازسازي گذشته، با حضور بازيگر و كارگردان براي كسي كه 20 سال در كما بوده خوب است، اما بي‌سرانجام رها مي‌شود. ايدة بهتر فيلم، تقابل اين شخص بيدارشده از كماي بيست‌ساله با محيط اطرافش است. در شكل معمول اين آدم بايد شوكه بشود و به خاطر از دست رفتن ارزش‌هاي جنگ مرثيه سر بدهد. اما مسأله اين‌جاست كه سيزده 59 بدون آن‌كه بخواهد خشونت يا جنگ‌طلبي را تقديس كند، نگاهي كاملاً انساني به آدم‌هاي زخم‌خورده از جنگ دارد. غم شخصيت‌هاي فيلم از دست رفتن آرمان‌ها و اعتقادات‌شان با گذر زمان است، نه از بين رفتن ارزش‌هاي جنگ. آن‌ها در گذشته به صداقت‌ها و يك‌رنگي‌هايي ايمان داشته‌اند كه در حال حاضر هيچ اثري از آن‌ها باقي نمانده. بر اين اساس غربت سيد با محيط جديد، با غربت هم‌رزمان سابقش كه در كما نبوده‌اند، و حتي غربت بقية اطافيانش، فرق زيادي نمي‌كند.
سيزده 59 از نظر احساسات‌گرايي كم‌وكسري ندارد و حتي گاهي مثل سكانس نهايي حضور سيد بر لبة پرتگاه، زياده‌روي هم مي‌كند. اما در مجموع فيلم تأثيرگذاري‌ست كه بازي مثل هميشه خوب پرويز پرستويي، به جان‌دار بودنش كمك زيادي كرده است. برگ برندة بازيگري فيلم مهران احمدي‌ست كه نقش يك رزمندة تزريقي را بازي مي‌كند. نقشي كه در سينماي ايران با اين شدت و واقعيت، اگر نگوييم بي‌نظير، كم نظير است. ديده‌باني كه جبر زمانه و محيطش باعث شده بر خلاف ميلش تن به اعتياد بدهد و خودآگاهانه شمايلي را كه در زمان جنگ داشته ويران كند. البته همة دوستان سابق سيد از آرمان‌ها و خواسته‌هاي‌شان دور افتاده‌اند؛ فيلم هم بدون اين‌كه راه‌حلي ارائه بدهد، تصويرگر اين موقعيت است. 
امتیاز من: 6 از 10


بر لبة ايوان تنهايي
چيزهايي هست كه نمي‌دانيم، اما وجود دارند. آدم‌هايي دوروبرمان وجود دارند كه از زنده بودن فقط نفس كشيدن براي‌شان باقي مانده و با از دست رفتن آرمان‌ها و آرزوهاي‌شان، نه توان ماندن دارند و نه پايي براي رفتن. نه مي‌توانند با محيطي كه با آن به‌شدت نامأنوسند ارتباط برقرار كنند و نه ديگر توان آن را دارند كه محيط خود را به شكلي كه دوست دارند دربياورند.
چيزهايي هست كه نمي‌داني دربارة يك رانندة تاكسي منزوي و كم‌حرف شب‌كار است. اولين چيزي كه به ذهن مي‌رسد، به‌درستي راننده تاكسي اسكورسيزي كبير است. (حتي در خود فيلم هم با ظرافت به راننده تاكسي اداي دين مي‌شود) اما فرق بزرگ ماجرا اين‌جاست كه هر چه‌قدر تراويس بيكل عمل‌گرا و ايده‌آليست است و در انتظار معجزه نشسته، علي چيزهايي هست كه نمي‌داني منفعل، درون‌گرا و بي‌آرمان است و ديگر اميدش به معجزه را هم از دست داده. او با اين‌كه در سال‌هاي دانشگاه مي‌خواسته دنيا را زير و رو كند، به دليل جبر محيط سال‌هاست به غار تنهايي‌اش خزيده و دليلي براي بيرون آمدن از آن نمي‌بيند.
اما وقتي رگه‌هايي از عشق در وجودش شروع به جوشيدن مي‌كند، مجبور مي‌شود به لبة غارش بيايد. اين عشق مي‌تواند از طرف هر يك از دو زني باشد كه با آن‌ها صميمي است (كاراكترهاي مهتاب كرامتي و ليلا حاتمي)، اما مهم اين است كه حتي در بدترين اوضاع و نااميدكننده‌ترين شرايط، هنوز اين قدرت عشق است كه مي‌تواند تكاني هرچند كوچك به علي بدهد.
فيلم يك سكانس پرحس‌و‌حال دارد در يكي از نقاط مرتفع تهران و كنار آتش كه فراموش‌نشدني‌ست. تصويربرداري چشم‌نواز هومن بهمنش به‌خصوص از شب‌هاي تهران و ديالوگ‌نويسي تروتازه و به‌دور از تفرعن فيلم، وجوه مثبت ديگر فيلم هستند. نكتة جالب ديگر اسم فيلم است كه الحق بهترين اسمي است كه مي‌شد برايش انتخاب كرد.
فردين صاحب‌الزماني آن طور كه در جلسة مطبوعاتي فيلم گفت، خودش آدم افسرده‌اي است و شايد به همين دليل است كه توانسته تا اين حد ملموس و باورپذير رفتار و احوالات كاراكتر كم‌كنش فيلمش را دربياورد. چيزهايي هست كه نمي‌داني يكي از فيلم‌هاي خوب جشنوارة امسال بود و نگارنده بي‌صبرانه منتظر ديدن كارهاي بعدي فردين صاحب‌الزماني است. 
امتیاز من: 7 از 10


سه‌شنبه ۸ مارس ۲۰۱۱

بررسي عدم قطعيت در تلقين/ اينسپشن (Inception)


هايزنبرگ در سينما

دربارة تلقين و احتمالاتي كه در روايت فيلم وجود دارد، زياد گفته و نوشته شده است. قصد اين نوشته جمع‌بندي و بررسي تمام احتمالات مختلف و اشاره به جنبه‌هايي از عدم قطعيت در فيلم است كه شايد از نظر دور مانده باشند. هرچه باشد با فيلمي طرف هستيم علاوه بر جذابيت زيادي براي تماشا شدن دارد، انباشته از فرضيه‌ها و احتمالات گوناگوني است كه گاهي با نشان دادن و گاهي با نشان ندادن، آن‌ها را بروز مي‌دهد. اين نوشته قصد ندارد كه فرضية خاصي را اثبات كند. فقط بررسي احتمالات و ابعاد مختلفي‌ست كه فيلم به دست مي‌دهد و مي‌توان از هر جهت آن را ديد و لذت برد و تعبير شخصي خود را داشت.
چهار احتمال اصلي كه در سير اتفاقات تلقين با آن روبه رو هستيم، اين‌ها هستند:

1. توتم پايان فيلم نمي‌افتد.
شواهد: وقتي در اوايل فيلم كاب توتم را مي‌چرخاند، 20 ثانيه طول مي‌كشد تا بيفتد، اما در پايان فيلم بعد از گذشت 45 ثانيه نمي‌افتد. تمام وقايع فيلم بدون اشاره به سال و زمان مشخصي اتفاق مي‌افتند. كل قضية پيشنهاد سايتو به كاب دربارة بازگشت به خانه خيلي سهل و ساده و سريع پيش مي‌آيد. يكي‌دو ديالوگ تكراري و مشخص در واقعيت (البته با اين فرض، خواب) و لايه‌هاي مختلف خواب تكرار مي‌شوند؛ مثل «چشم‌بسته ايمان داشتن» و «با پشيماني پير شدن». ديالوگ‌هاي جدي و دوپهلوي مايلز به كاب سر كلاس درسش در پاريس، در مورد دزد نبودن كاب و دعوت ملتمسانه از او براي بازگشتن به واقعيت. در سكانس فرودگاه از اسلوموشن و موسيقي رؤيايي استفاده شده و پايان سكانس مستقيم كات مي‌خورد به اتاقي كه آخرين بار كاب آن‌جا بوده و بچه‌ها هم درست به همان فرمي كه آخرين بار آن‌ها را ديده مشغول بازي هستند. (مورد آخر براي فرضيه‌هاي سوم و چهارم هم كاربرد دارد).
نتايج: با اين فرض كل فيلم يك خواب بزرگ است. خوابي كه متعلق به كاب است و در آن كاب براي فرار از بار گناهي كه بر دوش مي‌كشد، خود را به شكل يك سارق ذهن مجسم مي كند كه در كارش استاد است و با پذيرش پيشنهاد «كاشتن ايده» از طرف سايتو و انجام مأموريت تلقين، مي‌تواند ضمير ناخودآگاه ناآرامش را به درجه‌اي از رستگاري برساند. در حقيقت او در كشور و خانه‌اش در آمريكاست اما در هزارتوي ناخودآگاهش گم شده و نمي‌تواند مرز بين واقعيت و خواب را تشخيص دهد و با غم از دست دادن مال كنار بيايد. بنابراين در خواب براي خود مأموريتي تدارك ديده، تا شايد بتواند از اين راه ذره‌اي آرامش تجربه كند. از طرفي مايلز هم با وارد شدن در خواب او، تلاش مي‌كند او را به واقعيت برگرداند، اما در نهايت موفق نمي‌شود. مي‌توان اين احتمال را هم در نظر گرفت (البته با درصد كم‌تر) كه آريادني از طرف مايلز به كاب معرفي مي‌شود تا اندكي از مرزهاي واقعيت و خواب را برايش مشخص كند كه در نهايت هم موفق مي‌شود به كاب بقبولاند كه از زنداني كردن همسر مرحومش مال، در ناخودآگاهش دست بردارد. شايد به همين دليل است كه آريادني اين قدر زود قوانين حاكم بر دنياي خواب را ياد مي‌گيرد و اين قدر در رؤياسازي ماهر است. 

2. توتم پايان فيلم مي‌افتد.
شواهد: كات پاياني فيلم لحظه‌اي است كه توتم در حالتي نيمه‌لرزان است. سير وقايع و جزيياتي كه در متصل كردن اتفاقات وجود دارد چنان زياد است كه تماشاگري بار اول فيلم را مي‌بيند لحظه‌اي ترديد در باور كردن داستان به خود راه نمي‌دهد. به اين مثال‌ها توجه كنيد: 1. وقتي ايمز براي تقليد حركات براونينگ در بين وكلاي شركت نفوذ مي‌كند، براونينگ با وكيلي جروبحث مي‌كند كه به نظر او حافظ منافع شركت نيست و نظرش را به فيشر جوان منتقل مي‌كند. ما چند لحظة كوتاه صورت اين وكيل را مي‌بينيم. از طرفي در لاية دوم خواب كه كاب در پوشش آقاي چارلز مي‌خواهد به فيشر بقبولاند كه در حال خواب ديدن است و عده‌اي در صدد دزديدن از ذهنش هستند، درست لحظه‌اي كه فيشر باور مي‌كند همين وكيل مي‌آيد و پشت سر كاب در بار مي‌نشيند و در نماهاي بعدي، لحظه‌اي صورت او را مي‌بينيم. 2. در لاية سوم خواب، كاب با اصرار راه مخفي‌اي (هواكش‌هايي) را كه ايمز براي رسيدن به جايي كه فيشر بايد آن‌جا با پدرش روبه‌رو شود طراحي كرده، از زير زبان آريادني بيرون مي‌كشد كه باعث مي‌شود به طور خودكار مال هم از جريان باخبر شود و سر بزنگاه از همان هواكش‌ها وارد شود و به فيشر تيراندازي كند. 3. يوسف كه در هواپيما درست قبل از به خواب رفتن شامپاين خورده، در خواب بعد از دستشويي رفتن به گروه ملحق مي‌شود.
نتايج:  در اين حالت با يك تريلر خوش‌ساخت علمي/ تخيلي روبه‌رو هستيم كه دوز اكشن بالايي هم دارد و يك ضدقهرمان كلاسيك با همة پيچيدگي‌ها و دغدغه‌هايش فيلم را به جلو مي‌برد. با اين فرض اثرگذاري سكانس‌هاي احساسي فيلم مانند آخرين ديدار كاب با مال در هتل يا سكانس پاياني و ديدار دوبارة كاب با بچه‌هايش پس از تحمل آن همه مشقت، دو چندان مي‌شود.

3. كاب در برزخ آخر فيلم گم مي‌شود و نمي‌تواند سايتو را پيدا كند.
شواهد: شروع فيلم به يك‌باره و مثل يك خواب شروع مي‌شود. سايتو كاملاً پير شده ولي كاب جوان است، در حالي كه با هم در برزخ گم شده بودند و از طرفي خود سايتو هم مي‌گويد كه اين اتفاق غيرممكن است. اسلوموشن و كل سكانس فرودگاه. هرگز بيدار شدن سايتو و كاب در اولين لاية خواب كه در وَن هستند، نشان داده نمي‌شود و اصولاً روشي براي بيدار شدن كاب از مرحلة برزخ پيش‌بيني نشده است.
نتايج: از اين ديد تلقين يك فيلم ابزورد خواهد بود. قهرماني كه براي به دست آوردن آرامش از دست رفته‌اش تلاش مي‌كند و حاضر  است هر كاري كند و از همه چيز بگذرد تا دوباره به آغوش فرزندانش بازگردد. اما به خاطر اشتباهي كه در مأموريت پيش مي‌آيد، خودخواسته در برزخي لامكان گم مي‌شود و حتي محبوب خود را يك بار ديگر و تلخ‌تر از دست مي‌دهد. او كه فهميده تا ابد در زنداني به وسعت انديشه‌اش اسير شده، راهي جز رؤيا نمي‌يابد و با بازسازي رؤياگونة پايان مأموريت، حس شيرين بازگشت به خانه را، هرچند غيرواقعي و زودگذر، تجربه مي‌كند. 

4. بعد از ملاقات با يوسف و خوابيدن با استفاده از داروي مخصوص او، كاب ديگر بيدار نمي‌شود.
شواهد: وقتي كاب براي تكميل كردن گروهش به مومباسا مي‌رود و با يوسف ملاقات مي‌كند، يوسف مي‌گويد خوابي كه از داروي مخصوصش ناشي مي‌شود بسيار پايدار است، به طوري‌ كه حدود سه‌چهار ساعت در زمان حال و 40 ساعت در دنياي خواب طول مي‌كشد و حتي در نشان دادن آزمايشگاهش به كاب ترديد دارد، ولي خواب كاب خيلي كوتاه است و زود بيدار مي‌شود. خود كاب مي‌گويد كه اين تنها راه خواب ديدن است و او نمي‌تواند خواب ببيند. پيرمردي كه آن‌جاست مي‌گويد رؤيا، واقعيت افرادي شده كه به آن‌جا مي‌آيند. اطلاعات و صحبت‌هاي اصلي دربارة مأموريت تلقين، بعد از اين سكانس شروع مي‌شود. دوباره سكانس فرودگاه. از همه بارزتر، كاب بعد از بيدار شدن از اين خواب موفق نمي‌شود توتم را بچرخاند و تا آخر فيلم هم موفق نمي‌شود.
نتايج: كاب چنان براي بازگشتن به خانه و ديدن فرزندانش بي‌تاب است كه زودتر از موعد در رؤياهايش اين مأموريت را انجام مي‌دهد، چون متوجه شده كه در واقعيت از پس اين مأموريت برنمي‌آيد.
عدم قطعيتي كه در فيلم موج مي‌زند، به همين جا ختم نمي‌شود. متر و معياري كه براي تشخيص بين دنياي خواب و واقعيت در فيلم داريم، توتمي است كه به دو دليل خودش هم قابل اعتماد نيست و نمي‌تواند به عنوان معياري قطعي براي خواب بودن يا نبودن يك سكانس به كار برود. توتم در اصل متعلق به مال است و اين ايده كه افتادنش پس از چرخيدن فقط در واقعيت روي مي‌دهد و برعكس، زاييدة ذهن خود كاب است (كه در برزخ آن را عملي مي‌كند) و چه بسا او با اين كار، خودخواسته مرز بين واقعيت و خواب را براي خودش مخدوش‌تر كرده است. از طرفي در سكانس كليدي پاياني توتم چرخان كاركردي را كه از آن انتظار داريم ندارد، چون هيچ‌كس جز صاحب توتم نبايد آن را لمس كند؛ در حالي كه سايتو در برزخ توتم كاب را لمس كرده است.
با اين حساب تلقين ما را در دريايي از فرضيه‌ها و احتمالات رها مي‌كند و سخاوت‌مندانه به ما اجازه مي‌دهد هر كدام را كه خواستيم (يا حتي تركيبي از چند فرضيه را) انتخاب كنيم و از تماشايش لذت ببريم. من به شخصه احتمال سوم را مي‌پسندم و جنبة ابزورد فيلم را تحسين‌برانگيز مي‌دانم؛ اگرچه در جنبه‌هاي ديگر فيلم هم هنوز چيزهاي زيادي براي كشف كردن وجود دارد.

اين نوشته قبلاً در شمارة 421 بهمن ماه مجلة «فيلم» منتشر شده است.

چهارشنبه ۲ مارس ۲۰۱۱

خاطرات و خطرات جشنواره فجر 29



يه حبه قند در گلوي تماشاگر

امسال اولين سال بود كه مفتخر به حضور در سينماي مطبوعات مي‌شدم. حسابي دلم را صابون زده بودم كه در فضايي فوق فرهنگي و با حضور فرهيختگان و اصحاب رسانه، در آرامش فيلم‌هاي مورد نظرم را خواهم ديد و به‌شان فكر خواهم كرد. اما زهي خيال باطل.
 تمام بلاهايي كه در اين دورة جشنواره به صورت تك‌تك در برج ميلاد بر سر حقير آمد، موقع ديدن يه حبه قند جناب ميركريمي همه‌شان با هم بر سرم آمد. موقع ورود به سالن صف عجيب‌و‌غريبي با چند مدخل! جلوي در ورودي تشكيل مي‌شد كه گنجايش عبور يك نفر بر ثانيه داشت اما در شرايط بهينه فلوي جريان انسان در آن به 7 نفر بر ثانيه هم مي‌رسيد. حقير كه نزديك بود براي ورود به سالن در نوبت قبل از اين فيلم، آرنج مبارك را پشت در جا بگذارم و از طرفي طاقت شنيدن تيكه‌ها و كنايه‌هاي به‌جاي نگهبان‌هاي ورودي را هم نداشتم («آفرين فرهنگي‌ها!»، «خيلي با شخصيت مياين تو!»)، با ديدن اين وضعيت عطاي ورود از در اصلي و نشستن در مركز سالن را به لقايش بخشيدم و دوان‌دوان خود را به ورودي بالكن رساندم تا از آن‌جا يه حبه قند را ببينم.
به‌سختي جايي پيدا كردم كه رو‌به‌روي پرده باشد (چون سالن نمايش ميلاد آمفي‌تئاتر است نه سالن سينما، به همين دليل موقعيت و زاوية نگاه بازيگران روي پرده با زاوية تماشاگر نسبت به مركز پرده رابطة مستقيم دارد) و بتوانم ديد درستي به تصاوير فيلم داشته باشم. هنوز سر جايم گرم نشده بودم كه ديدم گرما امان نمي‌دهد و هيچ وسيلة كاذبي براي باد زدن هم در دسترس نيست. طبق معمول تحمل پيشه كردم و به صحبت‌هاي چند خانم و آقاي جوان كه پشت سرم نشسته و مشغول بگوبخند و صحبت دربارة فيلم‌هاي جشنواره بودند، گوش سپردم تا شايد گرما از يادم برود.
خلاصه فيلم شروع شد و بعد از چند دقيقه متوجه شدم به دليل كيفيت بد صداي سالن تقريباً هيچي از ديالوگ‌هاي فيلم نمي‌فهمم. نكتة جالب‌تر و آزاردهندة ماجرا اين‌جا بود كه جوانان رعناي ذكرشده در بالا هم‌چنان به گفت‌وشنود مشغول بودند و تا آخر فيلم هم هم‌چنان سنگرهاي‌شان را حفظ كردند. البته با گذشت زمان كمي از فيلم به نقد هم‌زمان فيلم هم روي آوردند و همگان را از دانش و سليقة سينمايي خود بهره‌مند ساختند. از همه بدتر اين بود كه وقتي متوجه شدم با شرايط مذكور مطلقاً چيزي از فيلم نمي‌فهمم، عاجزانه از اين دوستان خواهش كردم كه رعايت كنيد و صحبت نكنيد تا بشود همين ديالوگ‌هاي گنگ را شنيد و پاسخ شنيدم كه: «چشم! چشم!» اما بعد از كم‌تر پنج دقيقه باز همان آش بود و همان كاسه. ايشان فقط وقتي صحبت نمي‌كردند كه بازيگران فيلم هم صحبت نمي‌كردند! هر 5 دقيقه يك بار هم صداي زنگ يا اس‌ام‌اس يكي از دوستان در نقاط مختلف بالكن و سالن پايين با صداها و آهنگ‌هاي مختلف به صدا درمي‌آمد و دوستان مذكور به صحبت با شخصي از نظر غايب، مي‌پرداختند.
همة اين‌ها را بگذاريد كنار سبك ديالوگ‌گويي فيلم با لهجة يزدي و حرف تو حرف شدن‌هاي بازيگران و تكية زياد فيلم به گفت‌وگو. فقط مي‌توانم بگويم در سالن نمايش اين فيلم بوده‌ام، اما هرگز نمي‌توانم بگويم اين فيلم را «ديده»‌ام.
سر فيلم نازنين جدايي نادر از سيمين هم كه ديگر آخرش بود. در لحظات اوج احساسي فيلم كه شهاب حسيني قاتي مي‌كند و توي سر و صورت خودش و بقيه و در و ديوار مي‌زند و آدم مي‌خواهد هاي‌هاي بزند زير گريه، عده‌اي شروع كردند به تشويق و كف و سوت و هرچه كه فرهادي عزيز فضايي بغض‌آور! رشته بود، در اولين ديدار فيلم و آن لحظة خاص، تبديل به پنبه شد. دو خانم منتقد آنلاين هم طبق معمول پشت سر حقير بودند كه چند بار از در ورودي كه كنارمان بود، داخل و خارج شدند و خوش‌بختانه يكي‌شان  اواخر فيلم رفت و ديگر برنگشت.
اما اين ماجرا يك وجه ديگر هم دارد. در آخرين شب جشنواره از طريق دوستي عزيز موفق به دريافت بليت اين‌جا بدون من در آخرين سانس سينما ملت شدم. با آن چيزهايي كه در سالن فرهنگي‌ها ديده بودم، زياد اميدوار نبودم كه بتوانم در محيطي آرام و به‌دور از عصبيت فيلم را ببينم. موقع ورود به سالن همه تك‌تك و با آرامش وارد شدند و سر جاي‌شان نشستند! در طول فيلم چنان سكوتي در سالن حكم‌فرما بود و فيلم چنان عميق و درگيركننده بود و كيفيت صدا و تصوير چنان خوب بود كه باورم نمي‌شد. خدايا! يعني امكان دارد؟ نه صداي زنگ موبايل، نه اس‌ام‌اس، نه نقد و خاطره تعريف كردن، نه تو و بيرون رفتن، نه تشويق يا خندة اضافه، نه پفك و چيپس، نه هيچي. اوضاع طوري بود كه وقتي يك كات فوق‌العاده در اواخر فيلم ديدم و به دوستم درگوشي و آرام گفتم: «چه كات عالي‌اي!»، كلي خجالت كشيدم كه دارم آرامش سالن را به هم مي‌زنم. خلاصه يك رابطة مستقيم و بي‌واسطه با اتفاقات روي پرده برقرار كردم و به اين دليل از تمام كساني كه آن شب در سينما ملت همراه‌شان اين فيلم را ديدم، مراتب تشكر بي‌پايان خودم را اعلام مي‌دارم. مي‌دانم عجيب است، اما واقعيت دارد. قضاوت و نتيجه‌گيري و باقي قضايا با خودتان.

لينك اين مطلب در آدم برفي ها

پنجشنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۱

يادداشت راجر ايبرت درباره شهامت واقعي (True Grit) آخرين ساخته برادران كوئن


شنا كردن موفق كوئن‌ها در جهت جريان
در شهامت واقعي برادران كوئن، جف بريجز نقشي را كه جان وين در نسخة قديمي بازي كرده، بازي نمي‌كند. او نقش جف بريجز را بازي مي‌كند؛ يا بهتر است بگويم نقشي را كه در نوول جاودانة ريچارد پورتيس نوشته شده بازي مي‌كند. بسياري از ديالوگ‌هاي كتاب هم عيناً به فيلم منتقل شده. بريجز كاريزماي ازلي و ابدي دوك‌ (لقب جان وين، مترجم) را ندارد. تعداد كمي از بازيگرها چنين منزلتي دارند. اما معتقدم در اين فيلم، بريجز حضوري گرم و قدرتمند روي پرده دارد. موقع تماشاي نسخة قديمي (1969)، هميشه مي‌دانستيم كه در حال نگاه كردن به جان وين هستيم؛ اما حالا در نسخة جديد وقتي به روستر كاگبرن نگاه مي‌كنيم، به جف بريجز فكر نمي‌كنيم.
وين دوست داشت روي سنگ قبرش نوشته شود (Feo, Fuerte y Formal) يعني زشت، قوي و باوقار. وقتي در دهة 1960 و 70 چند بار او را ديدم، خوش‌تيپ و باتجربه به نظر مي‌رسيد، اما غروري كه در او وجود داشت، از حد معقولي بيش‌تر نبود. ممكن است روستر يك هفت‌تيركش يك‌چشم بدعنق باشد، اما وين با بعدي كاملاً زنانه نقش را بازي كرد. ولي جف بريجز مثل يك بي‌خانمان كه جايي براي سكونت پيدا كرده، كاراكتر را به تصرف خود درآورده است. ناخودآگاه از خودم پرسيدم چه‌طور متي رز جوان (هيلي استنفيلد) مي‌تواند بوي بدن او را تحمل كند.
بي‌شك تصويري كه بريجز از شخصيتش ارائه مي‌دهد، به يك مرد قانون واقعي كه در سال‌هاي دور در غرب زندگي مي‌كرده، نزديك‌تر است. يك مرد چه‌قدر مي‌تواند مطبوع باشد وقتي بيش‌تر زندگي‌اش در بارها و پشت اسبش مي‌گذرد؟ همة اسب‌سوارهاي ناحيه كه لباس اضافه براي عوض كردن با خودشان حمل نمي‌كردند (مثل جان وين آن فيلم). البته او يك مرد قانون است كه اداره و اتاقي در شهر دارد، اما در طول فيلم بيش‌تر در مناطقي غريب و نحس به دنبال قاتل پدر متي مي‌گردد. 

آن طور كه در نوول آمده، متي يك نوجوان پر دل و جرأت است كه نگاهش مثل لبة كلاهش تيز است. او كلانتر كاگبرن را استخدام مي كند تا تام چني تبهكار (جاش برولين) را پيدا كرده و بازداشت كند. متي مي‌خواهد چني را به خاطر «كاري كه كرده» بكشد. اگر بريجز به‌راحتي جا پاي دوك گذاشته، هيلي استنفيلد هم از كيم دربي در نسخة اصلي تأثيرگذارتر است؛ البته دربي هم در جاي خودش خيلي خوب بود. وقتي استنفيلد در فيلم بازي مي‌كرده 13 ساله بوده كه به سن واقعي كاراكترش نزديك است. اما دربي 20 سالگي را رد كرده بود. كل داستان فيلم بر اساس ارادة آهنين يك دختر است كه در غرب وحشي و با فلسفة چشم در برابر چشم بزرگ شده. اتفاقات بدي برايش افتاده و با كمك مرد مسني كه مي‌تواند برود و خودش را جلوي گلوله قرار دهد، ارزش‌هاي زندگي‌اش را به دست مي‌آورد.
چيزي كه برايم خيلي جالب است اين است كه دارم طوري داستان و فيلم را توضيح مي‌دهم كه انگار يك وسترن سرراست و خوب و تحسين‌برانگيز است. اين براي من يك غافل‌گيري است، چون برادران كوئن اين فيلم را ساخته‌اند. شهامت واقعي اولين فيلم كارنامة حرفه‌اي آن‌هاست كه در ژانر مشخصي ساخته شده است. اين فيلم از فيلم‌هاي دوست‌داشتني‌شان است. استادي آن‌ها در كارشان شگفت‌انگيز است. انتخاب بازيگران در فيلم‌ دقيق و تأثيرگذار است. فيلم‌برداري راجر ديكنز شكوهي را به يادمان مي‌آورد كه زماني ژانر وسترن داشت؛ و هنوز هم مي تواند داشته باشد.
اين فيلم يك «فيلم كوئني»، به آن معني كه قبلاً به كار مي‌برديم، نيست. نامتعارف، عجيب‌وغريب، لايه‌لايه و كنايه‌آميز نيست. فيلم طوري است كه انگار اين دو مرد ـ كه تعدادي از اريژينال‌ترين فيلم‌هاي زمانة ما را ساخته‌اند ـ به نقطه‌اي رسيده‌اند كه تصميم گرفتند لذت نابي را كه از هنر سرراست فيلم ساختن ناشي مي‌شود، تجربه كنند. مثل اين است كه ايگي پاپ (خواننده، آهنگ‌ساز، ترانه‌سرا و بازيگر معروف آمريكايي كه از مبدعان پانك راك، هارد راك و ديگر سبك‌هاي موسيقي راك محسوب مي‌شود. م) ترانة «ولنتاين خنده‌دار من» را بخواند؛ كه خوب هم مي‌‌خواند. پس اجازه بدهيد فيلم را به خاطر چيزي كه هست ستايش كنم، يك وسترن باشكوه. كوئن‌ها استادي خود را در جنبه‌هايي نشان داده‌اند كه اغلب ناگفته باقي مانده بود. حالا آن‌ها نشان مي‌دهند كه موافق با جريان هم مي‌توانند خوب شنا كنند.
به‌علاوه، روستر كاگبرن جايي نايستاده كه جف بريجز 40 سال پيش كارش را از آن‌جا شروع كرد؟ اولين باري كه او نظرم را جلب كرد در آخرين نمايش فيلم (1971) بود، وقتي كه براي ديدن فيلم رودخانة سرخ با بازي جان وين، با دوستش به سينماي محل‌شان آمده بود. از آن به بعد، آن جوان پاك‌چهره به‌سختي تلاش كرده تا در زندگي‌اش به جايي برسد كه بتواند نقش روستر را با يك ناپاكي خوشايند بازي كند؛ ناپاكي‌ خوشايندي كه وين نمي‌توانست به آن برسد.
با همة اين حرف‌ها، ستارة نمايش هيلي استنفيلد است، و بايد هم باشد. اين داستان، داستان اوست؛ اوست كه موتور محرك و راوي داستان است. اين اولين نقش مهم استنفيلد است. او خود را به نقش الصاق كرده و به‌درستي كاري كرده كه متي خيلي دوست‌داشتني از كار درنيايد. متي در دنياي دوست‌داشتني‌اي زندگي نمي‌كند. با ديدن نسخة اوليه در زمان خودش، حس كردم كمي به كيم دربي علاقه‌مند شده‌ام! اما با ديدن اين يكي به احتمال زياد كسي به هيلي استنفيلد علاقه‌مند نخواهد شد. شايد با يك فيلم ديگر او به چهره‌اي دوست‌داشتني تبديل بشود. اما او طوري در فيلم كوئن‌ها بازي مي‌كند كه دوست داريد يك جورهايي هواي‌تان را داشته باشد.
 مت ديمن، جاش برولين و بري پپر، وزن و اعتبار خاصي به نقش‌هاي مكمل‌شان داده‌اند. ديمن نقش لابيف را بازي مي‌كند؛ يك رنجر تگزاسي كه مدت‌هاست در پي به دام انداختن تام چني‌ست. گلن كمپبل اين نقش را در فيلم قديمي بازي مي‌كرد و با توجه به لحن آن فيلم، انتخاب مناسبي بود. ديمن نقشش را با تلخي و شومي بيش‌تري بازي مي‌كند. لابيفي كه او بازي كرده، فقط يك وردست نيست. او و كاگبرن مشكلات ديرينه‌اي با هم دارند كه براي ما معلوم نمي‌شود. لابيف مردي‌ست كه وظيفه‌شناسي بي‌تكلفي دارد.
برولين در نقش تام چني، يك موجود بدذات كامل و خالص است. او مثل يك مار زهردار، همان طور كه آمادة شليك كردن به روستر است، آمادة شليك كردن به متي هم هست. در ژانر وسترن اين امكان هست كه شخصيت‌هاي منفي تيرگي و سياهي كم‌تري نسبت به فيلم‌هاي مدرن با آن جنبه‌هاي قدرتمند روان‌شانسي‌شان، داشته باشند. بري پپر هم نقش لاكي ند پپر را بازي مي‌كند؛ سردستة گروهي كه چني با آن‌ها مي‌پلكد. او و سه نفر ديگر در يك چمن‌زار، دوئل جانانه‌اي با روستر به راه مي‌اندازند. البته او بر خلاف اسمش براي گروه خوش‌شانسي نمي‌آورد.

فيلم 1969 كه كارگردان كهنه‌كار هاليوود هنري هاتاوي ساخته بود، مناظر چشم‌نوازي داشت. سكانس چمن‌زار و چند صحنة ديگر در كوه‌هاي سن خوآن كلرادو، نزديك تلورايد فيلم‌برداري شده بود. اما تمام لوكيشن‌هاي اين فيلم تگزاس است. اگرچه بعضي از مناظر زيبا هستند، اما بيش‌ترشان خشن و تهديدكننده هستند؛ درست مثل زمين‌هاي لم‌يزرعي كه در كتاب‌هاي كورمك مك‌كارتي يا لري مك‌مورتي توصيف شده است.
پيش‌بيني مي‌كنم بريجز و استنفيلد شانس‌ زيادي براي نامزدي اسكار داشته باشند. استنفيلد از اول تا آخر فيلم كارش را درست انجام داده ولي صحنه‌اي كه تماشاگران خيلي دوست دارند آن‌جايي‌ست كه با يك اسب‌فروش (داكين متيوز) سر قيمت چانه مي‌زند. كليد اين صحنه ديالوگ‌‌نويسي كوئن‌هاست كه صاف و پوست‌كنده‌ است و هرگز كش پيدا نمي‌كند.
با ديدن اين فيلم كوئن‌ها، مثل كارهاي قبلي‌شان شگفت‌زده شده‌ام، اما جنس اين حيرت فرق مي‌كند. به جاي اين‌كه بگويم اميدوارم دوباره «فيلم كوئني» بسازند، مايلم به اين فكر كنم كه با ذائقة خوبي كه اين دو كارگردان دارند، ممكن است در ژانرهاي ديگر چه جور فيلمي بسازند؟ موزيكال چه‌طور است؟ اوكلاهما! آمادة بازسازي است. 
امتياز ايبرت: 3/5 از 4